❣
#خاطرات_فرماندهان
🌷شهید سید حسین علم الهدی
فرمانده سپاه هویزه
🔹سید حسین گفت: احتیاج به فـردى داریـم که همه منطقه را بشناسد.گفتم: من یکی را میشناسم کـه از از ایـن حیث بى نظیر است؛ میگوینـد بـا بوییـدن خاك، نام منطقه را میگوید.
گفت: برویم سراغش!
گفتم: همدست قاچاقچیها است.
گفت: بلند شو برویم سراغش.
در تاریکى شب، رفتیم درِ منـزلش. حـسین بـا گرمـى و صـمیمیت حـالش را پرسـید و گفت: از شما میخواهم که لـشکر اسـلام را یارى کنى!
ایشان گفت: من در صف شما نیستم.
سید حسین، اسـلحهاش را از دسـت بیـرون آورد و دو دستى به ایشان تقـدیم کـرد. آن بنـده خـدا گفـت: اسـلحه دارم؛ نیـازی بـه اسلحه شما نیست!
سید حسین گفت: نه، باید این را بگیرى که فردا پیش ما بیایى.
این برادر عزیز، بعد از عملیـات هـویزه، در نبرد بـا متجـاوزان عـراق، بـه فـیض عظـیم شهادت نائل آمد.
🔸 نیمه شب از خـواب برخاسـتم، دیـدم سـید حـسین چـراغ قـوه در دسـت دارد مفـاتیح میخواند و به شدت گریه مـیکنـد.
سـؤال کردم: اذان صبح را گفتهاند ؟
گفت: نه؛ فکر کنم دو ساعتی مانده باشد.
🔸 با ما همراه باشید. 👇
#کانال_علیرضا_میرسلیم
🆔
https://eitaa.com/AlirezaMirsalim_ir