يوم ١٣ : هبَةُ الضَّفَادِعِ قسمت دوم ادامه داستان : قَالَتِ الْعَجُوزُ: إِنَّكِ مُتَكَبَّرَةً وَأَتَمَنَّى أَنْ يَخْرُجَ مِنْ فَمِكَ مَا تُكِنِّينَ فِي صَدْرِكَ. پیرزن گفت: تو مغرور هستی و امیدوارم آنچه در سینه داری از دهانت بیرون بیاید. وَعِنْدَمَا وَصَلَتْ إِرْمَا إِلَى الْمَنْزِلِ وَبَدَأَتْ تَحْكِى مَا حَدَثَ بَيْنَهَا وَبَيْنَ الْمَرْأَةِ الْمُتَسَوَّلَةِ، خَرَجَ مِنْ فَمِهَا ضَفَادِعُ. وقتی ایرما به خانه رسید و شروع به گفتن آنچه بین او و زن گدا اتفاق افتاده بود، قورباغه ها از دهانش بیرون آمدند. بَدَأَتْ تَبْكِي وَبَكَتِ الأم أَيْضًا. او شروع به گریه کرد و مادر نیز گریه کرد. ظَلَّتْ نُورًا ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ بِثَلَاثِ لَيَالِ تَبْحَثُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْعَجُوزِ حَتَّى وَجَدَتْهَا وَطَلَبَتْ مِنْهَا أَنْ تُسَامِحَ أُخْتَهَا. نورا سه روز و سه شب به دنبال پیرزن می گشت تا اینکه او را پیدا کرد و از او خواست خواهرش را ببخشد. فَقَالَتِ الْعَجُوزُ : سَأَسَامِحُهَا إِذَا وَافَقَت أَنْتَ عَلَى فُقْدَانِ هِبَتِكَ. پیرزن گفت: او را وقتی می بخشم که قبول کنی هدیه خود را ببخشی (برگردانی). وافَقَتْ نُورًا وَلَمْ يَعْدُ يَخْرُجُ مِنْ فَمِهَا أَيَّةُ لُؤْلُوَةِ، وَلَا ضَفَادِعُ مِنْ فَم أُخْتِهَا. نورا موافقت کرد و هیچ مروارید از دهانش یا قورباغه ای از دهان خواهرش بیرون نیامد. لَقَدِ اسْتَضدُنَ مِنْ هَذَا الدَّرْسِ، وهو الْقَنَاعَةَ بِمَا عِنْدَهُنَّ، وَالْعَيْشَ فِى سَعَادَةِ كَبِيرَةِ . ما از این درسی که از این داستان آموخته شد اینکه ما راضی باشیم و در سعادت بزرگ زندگی کنیم. 🐸🙍‍♀🐸🙍‍♀🐸🙍‍♀🐸🙍‍♀🐸 نسئلكم الدعاء الفرج مولانا صاحب الزّمان عجّل الله فرجهم 🤲 ✅ کپی بدون ذکر منبع ایرادی ندارد 👈 کانال مارا در صورت رضایت خود معرفی نمایید @ArabiAsanMa