🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸
🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂
🧚♂🕸🧚♂
🕸
☆﷽☆
رمان
#سراب•🌪•
#part187
با رسیدن به خانه ، جلوی در پارک کرد
چند خانهء باقی مانده تا انتهای کوچه هیچ کدام در ماشین رو نداشتند و همین باعث میشد تا مهدی با خیالی آسوده ماشین را همون جلوی در پارک کنه
- بفرمایید
رسیدیم
- دست شما درد نکنه
- مرجان !
یهو با اسم کوچیک صدام زد و من به لب هایش چشم دوخته بودم تا ببینم ادامهء جمله ای که با نام من مُنادا شده بود چیست ؟
- میگم .....
اینجوری سختش نکن
تو مرجان باش ؛ من مهدی !
بهتر نیست ؟
منظورش این بود !
اتفاقاً اینجوری خیلی هم بهتره
خودم هم احساس بهتری داشتم
اصلاً مگه چند سال از من بزرگ تر بود که اینجوری افعال رو در برابرش جمع می بستم ؟
نهایتاً بیست و پنج شیش سال داشته باشه !
- موافقم !
- پس بپر پایین که همه منتظرن !
- همه ؟
- بیا ؛ می فهمی !
به جای کلید انداختن دستش را روی زنگ گذاشت و من کلی با صدای زنگ بلبلی اش حال کردم
- این زنگ خیلی با حاله !
- آره
منم از صداش خوشم میاد
کلی باهاش خاطره دارم
هنوز نگاهم را از او نگرفته بودم که در باز شد و چهرهء مردی در برابرم نمایان گشت که اصلاً حدسِ اینکه باید پدر مهدی ؛ دایی جانم باشد کار مشکلی نبود !
- سَ ..... سلام !
- سلام به روی ماهت !
بیا ببینم دخترِ فاطمه ....
آغوش گشود و من با خجالت برای اولین بار خودم را به دست های مردانه اش سپردم
خیلی عجیبه
وقتی این آدم ها از دیدن و بودنم در کنارشون این همه اظهار رضایت می کنند پس چرا در طولِ این سال ها کاری برای ترمیم این رابطه نکرده بودند ؟
یا شاید هم فقط مرا می خواستند و تحمل مامان مینو که جای دخترشان را گرفته بود به این سادگی ها ممکن نبود
- ماماااان !
مهساااااا !
بیاید مرجان آوردم براتون
- ببین پسره چجوری داره حرف میزنه !
به دل نگیری دایی
این کلاً فازش با مسخرگی گره خورده !
لبخند به لب از شنیدن و دیدن این صمیمیت در بین خانوادهء دایی مسیر ورود به حیاط را در پیش گرفتم
تازه به آستانهء دالان رسیده بودیم که مهدی در حالی که دست مادر و خواهرش را گرفته بود به سمت ما میومد
انگار می خواست از یک اثر هنری رو نمایی کنه
و من چقدر از دیدن این همه تغییر و سرزندگی و صمیمیت در او حیرت کرده بودم
انگار لازم بود خانواده اش را ببیند که یخ غرورش آب شده و اینجوری شیطنت کند
- وااای مرجان جون !
چقدر تو نازی
هنوز موقعیتم را به خوبی درک نکرده بودم که مهسا با تمام قدرتی که دست های ظریفش داشت مرا به آغوش کشید
- بیا برو اونور ببینم
الان بچه هولش میکنه
اصلاً آداب مهمون داری بلد نیست این دختر !
زن دایی بود که مهسا را از من جدا کرد و با احترام دست هاشو برای بغل کردنم باز کرد
اونقدر فرصت داد تا من هم متقابلاً به سمتش برم و آغوشش را بپذیرم
- سلام زن دایی
- سلام عزیزم
خوش اومدی دورت بگردم
این خانواده چقدر مهربان و دوست داشتنی بودند
چطور درطول این سال ها دلشون اومده بود منو تنها رها کنند ؟
شاید اگر سایهء حمایتشون را از سرم بر نمی داشتند هیچ وقت اسیر دام مهران نمیشدم
اشکی که ناگهان کاسهء چشمانم را پُر کرد اصلاً دست خودم نبود
تصور این بی اعتنایی در طول سال هایی که گذشته بود دلم را به در می آورد
آنقدر زیاد که نتونستم زبان به کام بگیرم و حرف دلم را زدم
- این همه سال عزیزتون نبودم ؟
اصلاً فامیل نبودم ؟
خواهرزاده نبودم ؟
چرا هیچ وقت نبودید ؟
حال همه گرفته شد
من دلم را خالی کرده بودم ولی انگار حال بقیه را گرفته بودم
- این بچه ها تقصیر ندارن بابا !
هرچی خواستی به من بگو
لعن و نفرینتم خریدارم
آخه مگه من میتونستم نسبت به این مرد سپید موی مهربان ؛ نامهربان باشم ؟
لعن و نفرین ؟
گله و شکایت ؟
جوری در همین دو جلسه افسار احساسم را به دست قلب مهربانش سپرده بود که زبانم در برابرش لال میشد
- بابا !
به سمتش رفتم
خواستم بگویم ولی نشد
خواستم گله کنم ولی نشد
خواستم اعتراض کنم ولی نشد
- بچه ها !
مهدی جان ؛ از صبح که نبودی مادر
الانم اونجا وایستادی چیو تماشا میکنی ؟
بیا کارا مونده !
- چشم حاج خانوم
ببخشید ؛ اومدم
دوباره در برابر صاحبخانه ماخوذ به حیا و سربه زیر شد
به سمت مادربزرگ رفت که صداش از حیاط پشتی میومد .........
پرش به قسمت اول رمان👇🏻🥀
https://eitaa.com/barbalefereshte/4686
🦋
@barbalefereshte 🦋
به قلم الهه بانو🍃
❌کپی به هر نحو حرام❌
🧚♂
🕸🧚♂🕸
🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂
🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸🧚♂🕸