💌 ⏝ ֢ ֢ ֢ ֢ . به زنداداش های مانی حساس شده! نگاهی سرسری و دلگیر به من میاندازد و میگوید:من شام خوردم ممنون مانی میخندد:نه بابا چیزی نخوردی که... سرش را پایین میاندازد:میل ندارم آقا مانی،ممنون مانی شانه بالا میاندازد،پشت رول مینشیند و دکمه‌ی ریموت را میزند و میرود. قبل از اینکه در بسته شود؛از در پارکینگ وارد میشویم،نیکی هم قدم با من میآید،اما با فاصله. جلوی آسانسور میایستم و دکمه اش را ميزنم. نیکی،زیرچشمی اطراف را نگاه میکند. آسانسور میایستد و درش باز میشود. دستم را جلو میآورم:بفرمایید بی‌هیچ حرفی وارد آسانسور میشود. بغضش را حس میکنم،از نفس های عمیق و صورت برافروخته اش. پشت سرش وارد میشوم و دکمه ی طبقه ی یازدهم را میزنم. در نیمه باز است که یک نفر میرسد و اجازه نمیدهد در بسته شود. در دوباره باز میشود،خانم و آقای سی و خرده ای ساله،با پسری کوچک و حدودا پنج ساله وارد آسانسور میشوند. نیکی گوشه میایستد و کنارش به فاصله ی کمی میایستم. احساس تقیدش را به خوبی حس میکنم. مرد میگوید:ببخشید شرمنده.. آسانسور دوم خرابه میگویم : خواهش میکنم.. مرد نگاهی به چراغ روشن کلید طبقه ی یازدهم میاندازد و طبقه ی دوازدهم را فشار میدهد. :_ببخشید میپرسم،مهمونای آقای آشوری هستین؟ نگاه نیکی،به طرف پسربچه است. میگویم:نه.. ما همسایه ی جدید هستیم.. لبخند مرد عمیق تر میشود و دستش را دراز میکند:عه.. پس واحد خالی طبقه ی یازده متعلق به شماست؟ خیلی خوشوقتم از آشناییتون،آقای...؟ دستش را میفشارم،برخلاف او،بی هیچ گرمایی و حسی... ✨لینڪ قسمت اول👇 https://eitaa.com/Asheghaneh_Halal/83012 ✦📄 به قلـم: . 𓂃مرجع‌به‌روزترین‌رمانهاےایتا𓂃 𓈒 Eitaa.com/asheghaneh_halal 𓈒 . 💌 ⏝