❤️ 😍 با این حرفش رنگ از روم پرید نمیدونستم راجع بهم چه فکری کرده که داره همچین حرفی میزنه واسه همین طلبکار جواب دادم: _تو پیش خودت چه فکری کردی؟فکر کردی چون یه دورهمی رفتم حتما... حرفم و قطع کرد: _من نمیخوام راجع بهت فکری کنم واسه همین دارم میپرسم و توهم فقط جواب بده...آره یا نه؟ رو ازش گرفتم، یه مهمونی مسخره حیثیتم و اینجوری به خطر انداخته بود. با صدای گرفته جواب دادم: _من حد و مرزم و میدونم...توهم نمیخواد نگران باشی دستش و رو دستم گذاشت: _خیلی خب حالا نگاهم کن با بی میلی سر چرخوندم سمتش اما قبل از اینکه اون بخواد چیزی بگه من گفتم: _تو مهمونی ای که رفته بودم هیچ خبری نبود همه اونایی که اونجا بودن یا همکلاسی دانشگاهم بودن یا به یه طریقی آشنا...اون هم که بهت گفتم این مهمونیا واسم عادیه همش دروغ بود من 5 بار بیشتر مهمونی نرفتم تو این دفعاتم هیچ اتفاق بدی نیفتاده سری به نشونه تایید تکون داد: _میدونم متعجب نگاهش کردم که ادامه داد: _تا حالا صد بار مهمونی لو رفته داشتیم هیچوقت تو و اکثر اونایی که اون شب گرفتیم و ندیده بودم دستم و محکم تو دستش گرفت: _من میدونم که تو بد نیستی و با لبخند نگاهم کرد که دماغم و بالا کشیدم: _ولی بد نبودنم دلیل بر این نمیشه که این ازدواج درسته پوفی کشید: _روی سگ منو بالا نیار بزار همه چی خوب پیش بره سکوت کردم . اون نمیخواست قبول کنه که داریم اشتباه میکنیم و تموم تلاش من هم بی فایده بود من چاره ای نداشتم جز ازدواج بااون... کسی که تو عصبانیت چشم میبست رو همه چی قطعا تموم تهدیداش رو هم عملی میکرد و ابرویی برام نمیذاشت... من باید باهاش ازدواج میکردم تا حرمت ها سرجاش بمونه تا بابا سرش بالا بمونه تا همه چی خوب باشه اما این ازدواج زوری قلبم و از هر حس خوبی خالی کرده بود خالی از تموم رویاها... خالی از هر برنامه ای برای آینده! 🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟