🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
سلااااام وقت بخیر دوست عزیز
خاستم کمی از شرایط زندگیم بگم ب اشراک بذار از راهنمایی دوستان ب دردم خورد
من سال ۹۴ ازدواج کردم با مردی ک ۱۳ سال از خودم بزرگتر
اول زندگی با پدر مادرش زندگی میکردم من برج یک ۱۲ عروسی کردم جشن خوبی داشتم وزود باردار شدم همون سال هنوز چند ماه بود ک پدر شوهرم سکته کرد و یه سمت بدنش فلج شد و زمین گیر شد من همش درگیر اون بودم با مادر شوهری ک کلی هم با حرفاش و ایراد گرفتناش اذیتم میکرد ولی من بخاطر شوهرم و ارامشم دم نمیزدم پدرشوهرم مرد خوبی بود همه کاراش میکردم از غدا دادن و تمیز کردن تختش گرفته تا خالی کردن کیسه سوندش ک بهش وصل بود شوهرم حمومش میکرد ووووو دیگ میدونین بیمار پرسنی چقد سخت پاگیرم کرد خونه هم بزرگ برو بیا مهمانا وووو یعنی موقع ک خوابم میبرد نمیدونم کی و چطور بود باردار هم بودم
دختراش هم فقط گاهی میومدن ک ما زن مردم ادم پیر باید پیش پسرش باشش و کی حرف مفت دیگ دخترم ب دنیا اومد و مشکلاتم چند برابر یکی از خواهرشوهر ک بابقیه فرق داشت وقتی دید وضعیتم اومد یه دوماه پدرش برد پیشش خودش ولی خو شوهرم بیشتر روز باید میرفت کارای پدرش میکرد بازم اعتراضی نبود دیگ رفتم اوردیمش خلاصه دیگ زندگی بود وقت بله دادم محکومم ب گذروندش دخترم دوسالش شد و پیرزن مریض شد برو بیار حالا بیمار ها دوتا و باز من باردار شدم حتی وقت نمیکردم برم بهداشت فقط دیدم پریود نشدم چند ماه رفتم سنو بدم گفتم شاید کیست داشته باشم چیز رفتم گفت بارداری سه ماه و نیم دنیا سرم خراب شد خلاصه با تمام این وجود سخت گذرنوندم روزهارو خانوادام کم میومدن پیشم چون خسته حرفا این خانواده بودن دومی پسر بود ب دنیا اومد دخترم دوسال چهارم و پسر ب دنیا اومد فصه ها شروع
یه کم طولانی شد ببخش
دیگ پسرم سزارین شد و اومدم خونه دست تنها بیمار بچه گوچک بقیه های خودم شیر دهی وووو پسرم ۲۵ روزش شد که پدر بزرگش فوت کرد و عمه هاش میگفتن قدمت نحس زمین گیرشدن و پسرت هم نحس تر بعد اه شانس مادر بزرگ برج ۱۰ یعنی پسرم ۱۰ ماهش شد اون فوت کرد ک ده روزگارم سخت کردن منم دم نمیزدم تنها و تنهان
ولی شاکرم خدا جواب زحمتهام داد دو فرزند سالم
منم هیچ حرف این وسعت نمیزنم ولی برا شوهرم ناراحتم نمیدونه چ کنه
حالا خواهراش کلی ادیت میکنند ک ارث پدرمون خونه باید تقسیم بشه ووو شما پدر مادرمون کشتین
💕
@delbarongi💕