🌀
#رمان
❤️
#جان_شیعه_اهل_سنت
✳️
#قسمت299
دیگر چیزی تا کربلا نمانده بود.
هنوز فاصله زیادی تا دروازه شهر کربلا مانده و جمعیت 👥🗣 به حدی گسترده بود که از همینجا صفهای به هم فشردهای تشکیل شده و باز جمعیت زن و مرد از هم جدا شده بودند.
به هر زحمتی بود، خودم را از میان جمعیت به کناری کشیدم و دیگر از پیدا کردن مامان خدیجه و زینبسادات ناامید شده بودم😥 که سراسیمه سرک میکشیدم تا مجید و آسید احمد را ببینم، ولی در تاریکی شب🌌 و زیر نور ضعیف چراغهای حاشیه خیابان، چیزی پیدا نبود که مثل بچهای که گم شده باشد، بغض کردم.😰
فقط آیتالکرسی میخواندم. 🙏
از این همه بلاتکلیفی در این شب تاریک و این آشفتگی جمعیت، به گریه افتادم.
حرم امام حسین (علیهالسلام) اینه؟
و بانویی ایرانی کنارم بود که با لحنی ملیح پاسخ داد: «نه عزیزم😌! این حرم حضرت اباالفضلِ (ع)!
دیگر مجید و آسید احمد و بقیه را از یاد برده بودم.
بینالحرمین پیش چشمان مشتاقم گشوده شد و هنوز طول بین الحرمین را با نگاهم طی نکرده بودم که به پابوسی حرم نازنین سید الشهدا (ع) رسیدم.
@rahpouyan_nasle_panjom