ایرج حسابی در یکی از خاطراتش از پروفسور حسابی می گوید : یک روز از پدرم سوال کردم فرق بین عشق و ازدواج چیست؟ روزی کتـابی قدیمی آورد وبه من گفت این برای توست. با گفتـم اما این کتاب خیلی با ارزش است از او تشکر کردم و در حالی که خیلی ذوق داشتـم ، تصمیم گرفتم کتاب را جایی دنج بگـذارم تا سـر فرصت آنرا بخوانـم. چند روز بعـد پدر ای آورد ، نگاهی بـه آن انـداختم و به نظـرم جالب آمد ، پـدر گفت: روزنامه امانت است ولی موقتا می‌توانی آنرا داشته باشی با عجله شروع به خواندنش کردم که مبادا فرصت مطالعه را ازدست بدهم در همین گیر ودار پدرم لبخندی زد و گفت: پسـرم حالا فهمیدی فرق عشق و ازدواج به چیست؟ در عشق می کوشی تا تمـام محبت و احسـاست را صـرف شخصی کنی که شـاید سهـم تو نبـاشد ، امـا کتاب با ارزشی است که به خیال این که همیشه فرصت خواندن اورا داری به حال خود رهایش میکنی 🕊@Excerpt🕊