🌱به نام خدا🌱 ☘روزی روزگاری توی یک روستای باصفا آقایی بود که مردم بهش میگفتند اوستا مراد. ☘ یک روز در اوایل ماه صفر مجلس روضه ای در مسجد به پا بود و حاج آقا در مورد زیارت اربعین امام حسین علیه السلام سخنرانی می‌کرد و می‌گفت: امام صادق علیه‌السلام فرمودند: هر کسی پیاده به زیارت قبر حسین(ع) برود، خداوند برای هر قدمی هزار حسنه نوشته و هزار گناه از او پاک می کند و رتبه اش هزار درجه بالا می رود. ☘همونجا بود که اوستا مراد تصمیم می‌گیره اربعین با پای پیاده بره کربلا. این اولین بار بود که این کار رو می خواست انجام بده. تا رفت خونه یک ورق و مداد برداشت تا هر چی برای سفر نیاز دارد را روی آن بنویسد و چیزی از قلم نیافته نیفتاده باشد. او فقط دو هفته وقت داشت ساکش را ببندد. ☘شروع به نوشتن کرد: قرآن و مفاتیح، یک دست لباس برای زیارت، سه دست لباس برای پیاده روی، یک دست لباس برای خواب، سه تا جوراب، یک زیرانداز برای استراحت کردن، یک رو انداز برای خوابیدن، یک عبای پشمی برای وقتهایی که هوا سرده، یک عرق گیر برای وقتهایی که هوا گرمه، چوب مسواک و خلال دندون، عطر، شانه، ناخن گیر، حوله، عرق گیر، کلاه، سفره، دستمال برای پاک کردن سفره، دستمال کاغذی، دفتر و مداد، ساعت، چوب خاروندن پشت، شربت سکنجبین مادر جون، فلاسک چای، نان خشک، کشک خشک، نمکدون، روغن زیتون، نبات، عرق نعناع، پشه کش، یک گیوه اضافه که اگر کفشم سوراخ شد استفاده کنم، صابون، پودر لباسشویی، آفتابه. ☘اوستا کاغذ رو به در یخچال چسباند تا هر وقت چیزی یادش آمد به آن اضافه کند. ☘چند روز بعد، مشغول بیل زدن زمین بود که مش قربون که داشت انگورهای باغش رو‌ می‌برد مغازه تا بفروشد، از دور برایش دست تکان داد و گفت اوستا امروز خیلی خوشحالی، چاه آب پیدا کردی؟ ☘اوستا گفت نه. الحمدلله قصد سفر کربلا دارم و در پوست خودم نمی‌گنجدم. می خوام بال در بیارم و تا حرم پرواز کنم. مکثی کرد و گفت: نه می خوام با همین پاهام تا حرم به عشق ابا عبدالله الحسین راه برم. ☘مش قربون گفت خوش به سعادتت من تا حالا نرفتم. بیا این سبد انگور هم با خودت ببر و توی راه هر وقت خوردی، یاد ما هم کن. «نجف رفتی، کربلا رفتی، انگورو خوردی، یاد ما هم کن.» ☘اوستا سبد رو گرفت و گفت انشالله. مش قربون گفت: قربونت بره مش قربون. اوستا مراد، انشالله به مراد دلت برسی و حاجت من هم از آقا بگیر. راستی اوستا این روزها هوا گرم هست، باد بزن و کرم ضد آفتاب و عینک آفتابی و کرم سوختگی و پانسمان یادت نره. ☘اوستا خیلی خوشحال شد و سریع رفت این موارد رو روی کاغذ روی یخچال نوشت. خلاصه تا قبل سفر با هر کس حرف میزد چیزی برای تو راهی زائر امام حسین علیه السلام می‌داد. اوستا هم یک ساک بزرگ برداشت و همه چیزهارو داخلش گذاشت و خیلی خوشحال از اینکه چیزی یادش نرفته. ☘ساک را برداشت تا به امید خدا حرکت کنه دید خیلی سنگین شده. بسم الله و یا علی گفت و به هر ضرب و ضوربی بود آنرا بلند کرد و از زیر قرآن رد شد و سوار ماشین شد و به سمت مرز به راه افتاد. ☘از مرز هم با یک‌تاکسی به سمت نجف رفت و بعد از زیارت مولا جانمون امام علی علیه السلام، راهی مشایه یعنی همون جاده پیاده روی به سمت کربلا شد. ☘۱۰ دقیقه که از سنگینی ساک مثل مورچه راه می‌رفت، دسته ساک از سنگینی پاره شد. به هر ضرب و ضوربی بود، با طناب ساک رو گره زد و دو باره به راه افتاد. ☘یک ربع دیگه راه رفت که رگ کمرش گرفت و با آخ و اوخ وارد یک موکب شد، در موکب یک عراقی که کم و بیش فارسی بلد بود، گفت حاجی تعال اینجا، دراز کش کمر ماساژ. ☘اوستا هم خوشحال رفت دراز کشید و مرد عرب یه سری روغن اورد و مشغول ماساژ دادن کمر و کف پای اوستا شد. اوستا که غلغلکش میومد پاش رو تکون میداد گفت حاجی کمر درد، پا لا درد. ☘بعد از سر پا شدن از مرد عرب تشکر کرد و دوباره به راه افتاد. همون اول مسیر اوستا مراد داشت از ادامه دادن مسیر ناامید می‌شد. هنوز راهی نرفته بود که کلی عرق کرده بود و خسته شده بود و نفس نفس می‌زد. فکر می‌کرد چه جوری ممکن هست که با این وضع بتونم این راه رو برم؟ یعنی امسال نمیتونم با پای پیاده به کربلا برم؟ ☘در همین فکرها بود که پیرمردی را دید که چست و چابک داره پیاده به سمتش میاد و به اوستا که دولا دولا راه میرفت، رسید و گفت کمک نمی خوای؟ ☘اوستا تشکر کرد و گفت شما که سن و سالت از من بیشتره چجوری انقدر فرز حرکت میکنی؟ ☘پیرمرد نگاهی به ساک طناب پیچ شده که اوستا پشتش انداخته بود، کرد و اشاره ای به ساک خودش کرد و گفت: فرق ما توی ساک هامون هست. بیا این رو امتحان کن، اوستا ساک پیرمرد رو دستش گرفت و تعجب کرد و گفت آخه چجوری انقدر سبکه؟ چیزی هم توش گذاشتید؟ پیرمرد گفت: معلومه سفر اول پیاده رویت هست که انقدر بار اوردی ☘اوستا گفت: آره. 👇👇👇👇👇