فصل دوم ........
پارت ۴۵ .......
بابام در حالی که داشت برای خودش کمی مرغ بریون شده می ریخت با اشاره به طبقه بالا به حرف اومد : عشق نمیاد سمتت یا تو از دستش فراری هستی پسر جان ؟
لقمه در دهانم ماسید ...... خوب مضمون حرف بابا رو متوجه شدم .... ترجیح دادم سکوت کنم ... قضیه کیانا برای من تموم شده بود .... من به خودم قول داده بودم که فقط و فقط ضامن موفقیتش باشم بس ..... نه چیز دیگری .
در گیر و دار افکارم بودم که مامان مهوش بابا رو مخاطب کرد : تو رو خدا ولش صادق جان ..... این بچه که همین جوریش نمیاد کنارما ....حداقل بذار این یه لقمه غذایی که اوردیم براش درست و حسابی از گلوش پایین بره .
لبخندی تحویل مامان مهوش دادم که بابا دوباره به صدا در اومد : مهوش جان همچین میگی بچه ..... انگار بچه دوساله است ..... به قد و قامتش نگاه کن ..... مردی شده و جا پای بزرگا گذاشته ..... اگر الان بهش فشار نیارم تا فکر زن گرفتن باشه .... بعید میدونم بتونم نوه عزیزم رو ببینم .
قاشق از دستم رها شد ..... لحظه ای دوست نداشتم جای خالی این دو عزیز رو توی زندگیم تماشا کنم .... ولی خواسته ای که بابا ازم داشت و امشب بهش گیر داده بود چیزی نبود که من بخوام بی منطق و سر به هوا در موردش تصمیم بگیرم ....... رو کردم سمت بابا و اروم به حرف اومدم : بابا جان میشه دیگه حرف از رفتن و نبودن نزنید ...... باور کنید هیچ وقت دوست ندارم جاتون کنارم خالی بشه که اگر بشه خودتون می دونید امیر علی به چه حال و روزی می افته ..... خواهش میکنم اروم باشین .... همه چیز به وقتش فراهم میشه .
مامان مهوش از جاش بلند شد و یه سینی غذا که اماده کرد بود رو گرفت توی دستش : صادق جان کوتاه بیا تا امیرعلی غذاش رو بخوره ..... نصفه و نیمه بشقابش رو ول کرده داره حرفای تو رو دنبال میکنه .
بعد در حالی که سینی غذا رو به ارومی بلند می کرد ادامه داد : منم این سینی رو ببرم برای اون دوتا دختر .... معلوم نیست از سر کار اومدن چیزی برای خوردن دارن یا نه .... خستگی از سر و روشون می بارید .
کیانا :
امروز حسابی خسته شده بودم ..... غروبی حین برگشت به خونه با مامان ملیحه که هنوز نیامده کلی دل تنگش شده بودم حرف زدم و انگاری اونام با رفتنشون به شیراز حالشون بهتر شده بود .
مریم هنوز حالش میزون نبود و زمان هایی که سکوت اختیار می کرد .... انگاری همه عالم ساکت بودن و همه متوجه حال خرابش می شدن ... حتی کیایی که هر از چندگاهی از داخل اینه به عقب نگاه می کرد .
با رسیدنمون به خونه .... داشتیم کلید رو در قفل درب ورودی ساختمون چرخ می دادم که مامان و بابای اقا امیر رو دیدیم .... البته من و مریم نمی شناختیمشون ..... از برخورد گرم کیایی با اونا فهمیدیم که چه کسایی هستند .
الانم جلوی تلوزیون نشسته بودم و در افکار خودم غرق بودم .... اینکه شروع داستان زندگی من با ارین چقدر پایانش نزدیک بود .... زمان های بیکاری مثل الان یاد و خاطره های ارین یه لحظه هم از جلو چشمم پاک نمیشه . 🌹با۶۰ تومن یه شبه همه ی قسمت های رمان رو تا اخر بخون 😍
به ازاده جون پیام بدید
@AdminAzadeh
لینک قسمت اول
https://eitaa.com/Hesszendegi/61558
❤️❤️❤️
❤️