شده بود برنامه هرروزه بیرون زدن های صبح زود، زمزمه های زیر لب تو مسیر، از دم در تا پشت میز سلام و صبح بخیرهایی که رد و بدل میشد... با یک بسم الله و خدایا به امید تو شروع می‌کرد...سرش را بالا که می‌آورد وقت تمام بود. طی مسیر تا خانه و بین راه خرید و گاهی تحفه ای یا شاخه گلی برای خانواده و همسر خسته بود...خسته اما راضی ماموریت‌های وقت و بی وقت هم اضافه میشد. بی خوابی های شبانه و باز فردا روز از نو روزی از نو اما امروز با یک جعبه شیرینی اومد خونه... خانواده خوشحال شدند که کانون گرمشان پررونق تر خواهد شد. خسته بود ولی خوشحال...نه خوشحال هم نبود...انگار دچار خلأ شده بود. فراغتی که بار سنگینی رو از دوشش برداشته بود و بار کهنسالی و بازنشستگی رو به ارمغان آورده بود... اما به زودی در می یابد که بازنشستگی فصل جدیدی از کتاب زندگی و آغازی برای زندگی با شیوه ها و ایده های جدید هست. حالا وقت آن است که خودش از وجودش لذت ببره. آری ، چه غرور آفرینند آن عزیزانی که در کمال صداقت و درستکاری بیش از سی سال از بهترین سالهای عمر خود را در سنگر خدمت گذراندند و در جهت تحقق اهداف کارشان خالصانه از هیچ کوششی دریغ نورزیدند. و با پذیرش غم و شادی، صبر و شکیبائی و با توکل به خداوند در کنار سایر همکاران از جان و مال خود گذشتند و اینک با کوله باری از تجربه سنگر را به دیگران سپردند. بازنشستگان عزیز سرافراز باشید و پایدار مریم حاجی اسماعیلی مشاور فرماندار در امور بانوان 🦋✨@Javaheraneh_1403✨🦋