#شاهنامه ۶
#داستان_رستم_و_شغاد
بخش۲
به گیتی به دیدار او بود شاد
بدو داد دخـــــــتر ز بهر نژاد
ز گنج بزرگ آنچ بد در خورش
فرســــــتاد با نامور دخترش
همی داشتش چون یکی تازه سیب
کز اختــــــــــر نبودی بروبر نهیب
بزرگان ایران و هندوســـتان
ز رستم زدندی همی داستان
چنان بد که هر سال یک چرم گاو
ز کابل همی خواستی باژ و ساو
در اندیـــــــشهٔ مهتر کابلی
چنان بد کزو رستم زابلی
نگیـــــــــــــرد ز کار درم نیز یاد
ازان پس که داماد او شد شغاد
چو هنگام باژ آمد آن بستدند
همه کابلــــستان بهم بر زدند
دژم شــــــــــــد ز کار برادر شغاد
نکرد آن سخن پیش کس نیز یاد
چنین گفـــت با شاه کابل نهان
که من سیر گشتم ز کار جهان
برادر که او را ز من شرم نیست
مرا ســوی او راه و آزرم نیست
چه مهتر برادر چــــه بیگانهای
چه فرزانه مردی چه دیوانهای
بسازیم و او را به دام آوریم
به گیتی بدین کار نام آوریم
توضیح:
شاه کابل ازاینکه شغادرا زال به پیشگاه اوفرستاده بود،بسیار شادمان بود وازاین جهت برای اینکه نژادی برتر یابد،دخترش را به زنی باشغادهمسرکرد واز گنجها آنچه درخورش بود همراه دخترش برای شغاد فرستاد.بسیار اورا گرامی میداشت ومانند سیبی تازه چنان ازاو نگهداری میکرد که نحسی طالع او بی اثر شود.
بزرگان ایران وهندوستان همیشه ازدلاوریهای رستم تعریف می کردند و رستم نیز هرسال به اندازه یک پوست گاو که پرشود زر وسیم به عنوان باج از شاه کابل می گرفت.شاه کابل اندیشید که چون شغاد برادر ناتنی رستم، داماد اوشده است،دیگر نباید ازاو باج بگیرد.هنگام باج فرارسید وباجگبران به کابل آمدند وباج یکساله را گرفتندوهمه ی کابلستان را برای گرفتن باژ به هم زدند.شغاد ازکار باجگیران رستم ناراحت شد اما این اندوه خودرا پیش کسی باز گو نکرد،پنهانی به شاه کابل گفت:من از این وضعیت به تنگ آمدم واز کار جهان سیر شدم.برادرم رستم از من خجالت نمی کشد که باجگیرانش را به اینجا فرستاده است.این برادر هرچند از من بزرگتر است اما مانند بیگانگان با من رفتار می نماید.چنین برادری را چه فرزانه باشد وچه دیوانه مانمی خواهیم.
باید کاری کنیم که اورا به دام اندازیم ونابودش سازیم وبا این کار خود به گیتی نام آورشویم.
ادامه دارد.
✅
@KHURASANO_SISTAN