یک چنین شب جمعه‌ای... همین موقع‌ها... داشتم با پدرم درباره زمین‌های مصادره‌ای بعد از انقلاب صحبت می‌کردیم. همین موقع‌ها حرفمان تمام شد. رفتیم که بخوابیم. دقیقا قبل از این که چراغ اتاق را خاموش کنم، یک نگاه به ساعت انداختم. یک و بیست دقیقه بود. دقیقا یک و بیست دقیقه... هنوز صفحه ساعت جلوی چشمم است. پتو را کشیدم روی خودم و با خیالی آسوده، بدون نگرانی بابت جنگ و ترور و داعش، خوابیدم... چون می‌دانستم که حاج قاسم بیدار است... صبح برای نماز بیدار شدم؛ در جهانی دیگر، در جهانی متفاوت؛ جهان ناامن بدون حاج قاسم... @ManjiMahdi313