ندای قـرآن و دعا📕
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 #عشق_پاک 🌟قسمت ۱۷۱ و ۱۷۲ ☆☆سوریه ساعت ۵:۳۰ صبح☆☆ پوت
🌿🌟🌿🌟🌿🌟🇮🇷🌿🌟🌿🌟🌟🌿رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی 🌿 🌟قسمت ۱۷۳ و ۱۷۴ ♡سوریه ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه ظهر♡ نزدیکای ظهر بود وقتی نماز تموم شد همه از نمازخونه رفتن بیرون. تنها منو علی موندیم تا با خدا کمی راز و نیاز کنیم... وسط راز و نیاز با خدا بودیم که یکی از بچه‌های تیم پشتبانی آمد -اقاااا محسن.... آقا محسن.... حمله شده چند تن از گروه داعشی ها بهمون حمله کردن _یاحسین ... بریم علی جان .. بیا بریم به بهشون کمک کنیم _چشم آقا محسن آمدم اسلحمو برداشتم تیر اولو زدم خورد تو مغزش. حقش بود.. _دمت گرم آقامحسن دمت گرم الله اکبر الله اکبر... حواسم به علی بود که تیر اصابت کرد به قفسه سینه ام افتادم زمین.. یاحسین... علی به‌سمتم آمد و منو بغل گرفت _پا شو آقامحسن پاشو فرمانده.. پاشو پاشو شیرمرد.. من با خنده و خونریزی زیاد از قفسه سینم میخندیدم. به علی نگاه کردم و با نفس نفس گفتم: _علی جـــ...ااا..نننن ، نگ..فتم ، به ، م ن نگ و ، ف ر م ا ن د ه ، فر..ما..ن...ده شماییی ، ع ل ی آقا با نفسای آخر گفتم: _من ، نوکر ، خانم زینبم.. علی گفت: _بزار برات مداحی بخونم دم اخری یه چیزی بگم خیلی دوست داشتم الان بچمو ببینم و بغلش کنم.. -بخونم مداحی رو آقامحسن _بخون علی جان ... بخون -بلند شو علمدار علم رو بلند کن؛ بازم پرچم حرم رو بلند کن.. واسه بچه های که چشم انتظارن؛ میخوان مثل من سر رو شونت بزارن.. واسم تکیه‌گاهی به تو تکیه کردم؛ تو از خیمه رفتی چقدر گریه کردم.. چشماشو بستم.... رفتی آقامحسن رفتی پیش رفقامون.. سلام منو هم به ارباب برسون.. از بچه های تیم آمدن آقامحسنو بردن آماده کنن ببرنش ایران.. خدافظ برادر.. خدافظ.. ♡♡♡ ♡♡ ♡ اولای صبح بود داشتم با خدا راز و و نیاز میکردم دلم یهو آشوب شد نکنه واسه محسنم اتفاقی افتاده.. سر سجاده خوابم برد.... توی خواب همه جا تاریک بود جایی رو نمیدیدم تا اینکه چراغی روشن شد جلو رفتم به تابوت شهیدی رسیدم پرچم رو کنار زدم دیدم محسنم چشماشو بسته و خوابیده با خودم گفتم حتما میخواد دوباره اذیتم کنه که چشاشو بسته و خوابیده تا منو بترسونه "بیدار شو عزیزم پاشو بچمون خونه منتظره ها..." دیدم جوابی نمیده خواستم دستشو تکون بدم با صدای زینب از خواب بیدار شدم.... زینب هرچی بغلش کردم آروم نمیشد چی شده مامان چرا گریه میکنی عزیزکم با قربون صدقه های من بلاخره آروم شد خوابید.. ساعت نزدیکای ۶ صبح بود گوشیم برداشتم وصل کردم: _الو بفرمایین؟ +سلام خواهر، من از معراج شهدا زنگ میزنم میخواستم خبری رو بهتون بدم.. _خبر؟ چه خبری؟ +خبر شهادت همسرتون.. اقای محسن رضایی با شنیدن اسم محسنم دیگه صدایی نشنیدم فقط آخرین تصویری که از رفتنش به سوریه بود به یاد آوردم... "خداحافظ... حسناااا خانومم مراقب خودت باشیاااا... زود برمیگردم..‌. زود برمیگردمممممم......" با صدای اون آقا به خودم آمدم با گریه گفتم: _کی میارنش؟ +فردا صبح از سوریه میارنش ایران -ممنون آقا که خبر شهادشو دادین تلفن و قطع کردم افتادم زمین..... 👈 .... رمان فانتزی، عاشقانه شهدایی ✍ نویسنده ؛ منتظر۳۱۳ 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟 ╔═.💖.🍂.💖.═══════╗ 👇 @zohoreshgh @NedayQran 📕نــداے قــرآن و دعــا📕 ╚═══════،💖.🍂.💖،═╝