#سواستفاده ۲
همون روز جرقه ی عشق من و یوسف
خورد خودمم فکر نمیکردم که روزی برسه و من به ی پسر اعتماد کنم و اجازه بدم وارد زندگیم بشه
قرار بود شب برگردم خونه ی خودمون ولی نتونستم برگردم یعنی نخواستم یوسف باعث شده بود خونه پدربزرگم موندگار بشم شب پدربزرگم کاری براش پیش اومد و گفت تا وقتی بر میگرده من برم خونه ی یوسف اینا تا تنها نمونم دوباره قلبم تند میزد. هم دوست داشتم برم هم نه.
خلاصه رفتم خونشون و لابه لای سلام علیک گفت: هنوز شبیه بچگی هاتی
شيرين. منم گفتم شما هم همینطور
حرف رو ادامه داد و ضربان قلب منم هی بالا می رفت. از خجالت سرخ شده بودم
اون شب وقتی برگشتم متوجه شدم که بعد از مدت ها خوشحالم ذوق داشتم ذوقی که چند ماهی میشد از زندگیم رفته بود.
رابطه ای رو باهم شروع کردیم همه چی خوب پیش میرفت یوسف کمکم کرد تا دوباره مثل قبل درس بخونم ولی خودش به خاطره مشکلات مالی مجبور شده بود درس رو ول کنه و کار کنه
ادامه دارد
کپی حرام