#هفتاد
این ماجرا و کتک خوردن به ناحق من در نامه اعمال نوشته شده بود. به جوان پشت میز گفتم: من چطور باید حقم را از آن شهید بگیرم؟ او در مورد من خیلی زود قضاوت کرد. او گفت: لازم نیست که آن شهید به اینجا بیاید. من اجازت دارم آنقدر از گناهان تو ببخشم تا از آن شهید راضی شوی.
بعد یکباره دیدم که صفحات نامت اعمال من وری خورد! گناهان هر صفحه پاک می شد و اعمال خوب آن باقی می ماند. خیلی خوشحال شدم. ذوق زده بودم. حدود یکی دوسال از اعمال من اینطور طی شد. جوان پشت میز گفت: راضی شدی؟ گفتم : بله . عالیه!
البته بعدها پشیمان شدم. چرا نگذاشتم تمام اعمال بدم را پاک کند؟! اما باز بد نبود همان لحظه دیدم آن شهید آمد و سلام و روبوسی کرد. خیلی از دیدنش خوشحتل شدم. گفت با اینکه لازم نبود اما گفتم بیایم و از شما حلالیت بطلبم. هر چند شماهم بخاطر کارهای گذشته در آن ماجرا بی تقصیر نبودی.