🔹🔸🔹🔸 هممون زدیم زیره خنده... موضوع رو هم که تعریف کردم بزور جلو خودمونو گرفته بودیم تو اون جمع رسمی اشتباه نکنیم تا همه چی خراب نشه. خلاصه مراسم نیم ساعت بعد تموم شد. از سرای محله که اومدیم مهسا نفسی کشید وگفت: اخیششش. ترکیدم :چیه داشتی هلاک میشدی از این که یک ساعت ساکت بودی اره جون تو واقعا کارسختیه . مهداد پیشنهاد بستنی داد اما من گفتم: باید برم تهران کاری برام پیش اومده . باتعجب نگاهم کرد وگفت:چه کاری؟ :شخصیه بشمر 3 نمیدونم اون سه نفر کجا غیب شدند و مادوتا تنها موندیم باصدای آرومی گفت: بگو دیگه چی شده؟ وگرنه باهات پامیشم میام تهرانا :تو این کارو نمی کنی :می کنم و خودتم اینو خوب میدونی. آهی کشیدم... راست میگفت به اندازه ی کافی کله شق بود که بخواد این کارو انجام بده :خیله خوب من تسلیمم... نامزد قبلیم دوباره من رو از پدرم خواستگاری کرده و باید برم تهران تا جواب اون رو بدم :وجواب تو چیه؟ باحیرت گفتم: یعنی نمیدونی؟ :میخوام ازخودت بشنوم . توچشماش خیره شدم وگفتم: جوابم نه هست چون هیچ علاقه ای بهش ندارم. لبخندی زد وگفت: خب خیالم راحت شد پس منم باهات میام تهران . :جااااانم؟؟چرا؟؟؟ :خوب وقتی که میخوای پدرمادرتو راضی کنی باید دلیلی که داری این ازدواج رو رد می کنی پیشت باشه دیگه . خندیدم :باشه باشه تو رو به عنوان مدرک زنده میبرم . نگاهی به اطراف کرد وگفت: حالا این سه تا کجا غیب شدن؟ شونه باالا انداختم وگفتم: نمیدونم، اما بهتره پیداشون کنیم تا نزدن یه خراب کاری به بار بیارن . :مااین جاییم. باصدای نفس، از جام پریدم و به طرفشون چرخیدم مهداد با تعجب گفت: کجا غیب شدید؟ مهرداد:رفتیم داخل سرای محله رو چرخ بزنیم. من:وااا برای چی؟ مهسا: آخه خیلی چیزای باحالی داشت ...