🔹🔸🔹🔸 صیغه محرمیت خونده شد هرچند که من انقد گیج بودم که هیچی نفهمیدم ازش . به ساعت نگاه کردم نزدیک هشت ونیم بود مهرداد گفت: خیله خب پس ما یواش یواش رفع زحمت می کنیم . مامان از جاش بلند شد وگفت: تدارک شام دیدم ناراحت میشم واقعا اگر بخواید برید . جاااانمممم ؟؟؟ از الان چه احترامی به دامادش میذاره بعد ازدواج فکر کنم کلا من رو از یادش میبره . مهداد: اما قرار نبود که ما شام این جا بمونیم . بابا گفت :پسره خوب مادرزنت داره میگه بمون پس به حرفش گوش کن . از لحنی که گفت مادر زن ناخودآگاه خندیدم آروم زمزمه کردم: بهتره بمونی وگرنه مادر زن جونت همین اول کاری از دستت ناراحت میشه هاا . نگاهی بهم کرد و بعدش گفت: باشه پس ...اما قرار نبود این طوری بشه . شایان گفت: بیخیال قرار نبود و این حرف ها. مامان که خیالش راحت شده بود مهمون هاش موندنی شدن به آشپزخونه رفت که به مامانی کمک کنه بابا تلفنش زنگ خورد قبل این که جواب بده گفت: شما جوون ها می تونید راحت باشید .برید بالا که راحت حرف هاتون رو بزنید . شایان از جاش بلندشد وگفت: خیله خب دخترها و اقا پسرهای محترم پاشید بریم بالا که مجوزش هم صادر شد . اولین نفرها نفس و مهسا از جاشون پریدند و به دنبال اون دوتا رفتیم بالا. دم در اتاق شایان عذرخواهی کردم و رفتم اتاق خودم تا نگاهی به گوشیم بندازم . با دستی که به دورم حلقه شد ازجام پریدم. مهداد بغلم کرده بود :این جا چی کار می کنی؟؟ :اومدم دنبال زنمم خب ....یادت نره دیگه بهم محرمیم ها :مهداد؟ :جانم؟ :واقعا خان بابا میخواد مراسم تو روستا برگذار بشه؟ :اوهوم از خجالت سرخ شدم و آروم ازش فاصله گرفتم و گفتم: چرا آخه شهریور رو پیشنهاد دادی؟ قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت: خب چون رابطه مااز جایی جدی شد که دنبال کارهای ساخت اون مدرسه افتادیم میخوام جشن ازدواجم همزمان با جشن دلیل آشناییمون باشه ...