🍁🍁🍁
مغــرورِدوستداشتنے
تلفن و روی میز گذاشتم و با صدای بلندی گفتم:
_ اَه ... آخه... حالااا وقت کوه رفتن بود اینا هم حوصله دارن هر هفته یه برنامهای میچینن.
از جایم بلند شدم و راه اتاقمو پیش گرفتم.
چراغ و روشن کردم چشمم به پاکت روی میز افتاد روی مبل نشستم و برش داشتم.
عکسایی که شب عروسی مهرداد گرفته بودیم، داخلش بود.
همه رو رد کردم تا به عکس دسته جمعیمون رسیدم.
چشمم روی تصویر هومن ثابت موند.
از شبی که رفتیم خونشون و با هم به شهربازی رفتیم، نزدیک به سه هفته میگذره و توی این سه هفته من حتی یه بارم ندیدمش؛
چون هنوز از سفر کاریش برنگشته... دروغ چرا دلم برای کل کل کردن باهاش خیلی تنگ شده.
به عکسش خیره شدم حتی از داخل عکس هم غرورش به خوبی حس میشد.
وقتی به خودم اومدم دیدم عکس و تار میبینم با تعجب دست بردم و به چشمام کشیدم.
داشتم گریه میکردم؛ ولی آخه چرا؟!
در جواب به این پرسش صادقانه بعد از کلی جنگ و جدل با دل و قلبم و از همه مهمتر با غرورم زیر لب گفتم:
_چون دلتنگم، دلتنگ یه جفت چشم مشکی و نافذ که تا اعماق وجودم رخنه میکنه،
دلتنگ صدای پر جذبه و آرام بخشی که تاثیرش در آروم کردنم از هر قرص آرام بخشی بیشتره،
دلتنگ یه مرد مغرور که همیشه غرورمو نشونه میگیره و سعی در خورد کردنش داره؛ ولی جایی بهم میگه بعضی جاها سکوت میزان شعور آدم رو به نمایش میذاره، نه سست بودنشو...
آره من دلتنگم ... خیلیم دلتنگ... دلتنگ مردیام که بی هیچ هراسی کنارش نشستم و از گذشتهام براش گفتم؛ بدون هیچ هراسی و بدون توجه به غرورم
با چشمای پر اشک بهش خیره شدم و با همون چشام ازش آرامش گدایی کردم...
این بود اون حقیقتی که حدود یه ماهه دارم ازش فرار میکنم ولی به زبون نمیارمش...
#پارت_283
#ادامه_دارد...
🍁🍁🍁🍁