پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے لبخند روی لبش رفته رفته کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر شد تا این که کاملا ناپدید
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے بعد از چند ثانیه صدای آرومش رو شنیدم: من امروز با شنیدن صحبتای شما بیشتر و بیشتر به انتخابم ایمان آوردم، اعتراف می‌کنم که در طول سی و چندسال زندگیم هیچ زنی رو مثل شما محکم و استوار و همه چی تموم ندیدم. خب متاسفانه من عادت ندارم برای بدست آوردن چیزی عقایدم رو زیر پا بذارم احترام به حق طرف مقابلم جزو عقاید منه و براساس همین عقیده... سرم رو بالا آوردم. رضایت توی چهره‌ام موج می‌زد. گفت: من و شما از امروز به بعد درست مثل دیروز و روزای قبلش، همکار باقی می‌مونیم... خیالتون راحت. لبخند نشست روی لبم: ممنونم جناب دکتر. - خواهش می‌کنم... راستی جهت اطلاعتون میگم، دوسه باری اسمتونو صدا زدند فکر می‌کنم برا عملتون باشه. هــــــــینی گفتم و بعد از تشکر و عذرخواهی به سمت در رفتم. قبل این که از درخارج بشم به سمتش برگشتم و گفتم: اقای دکتر میشه یه خواهش ازتون بکنم؟ لبخندی زد و گفت: صحبتای امروزمون بین من و شما میمونه و همینجا دفن میشه ... خیالتون راحت. آرامش به قلبم سرازیر شد. بعداز سه سال، یه مرد تونست با انسانیتش آرامش رو به قلبم هدیه کنه. جواب این لطفش تنها یه لبخند بود و گفتن: _ ممنون بخاطر همه چیز... با اجازتون. *** رو به پرستار بخش گفتم: شرایط بیمار رو به صورت خلاصه توضیح بدید لطفا. - بیمار مشکل تنفسی داره در یک مکان پراز آتیش و دود قرار گرفته به همین دلیل مشکلش عود کرده، الانم در وضعیت خیلی بدی به سر می‌بره. سرم رو تکون دادم: بسیار خب بریم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم ذهنم رو فقط و فقط روی نجات دادن بیمارم متمرکز کنم. (از من نرنج نه مغرورم و نه بی‌احساس... فقط خسته ام.... خسته از اعتماد بی‌جا... کاش انسان‌ها در تمام حالت همدیگر رو درک می‌کردند نه تـــرک...) یک هفته بعد روی زمین نشسته بودم بارون می‌بارید فریاد می‌کشیدم و التماس می‌کردم با تمام توان با دست به صورتم می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم: رهاش کنین... خواهش می‌کنم .. رهاش کنین... خدایا بهت التماس می‌کنم کمکش کن... خــــدا داره میمیره... کمکش کن. با خیس شدن صورتم چشامو باز کردم به محض بازکردن چشمام در کسری از ثانیه از جام پریدم. نگاهی به اطرافم انداختم. توی اتاق خودم بودم ساعت 3:30 صبح بود چشمم افتاد به آروین که با ترس بهم خیره شده بود و اشک داخل چشماش جمع شده بود. با صدای آیدا به خودم اومدم: _هستی جان، خوبی عزیزم؟ -کشتنش.... جلوی چشم من کشتنش... محکم ضربه می‌زدند توی شکمش... نمی‌تونستم از جام بلند بشم و برم کمکش کنم. آیدا رو کنار زدم و هراسون به سمت آشپزخونه رفتم. صورت‌مو زیر شیر آب گرفتم. دست آیدا روی شونم قرار گرفت. _آروم باش هستی، آروم باش... فقط یه خواب بود. بهش فکر نکن... آروم باش. ... 🍁🍁🍁🍁