پـــروانـگـــــی
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے من چقدر خوشحال بودم که هیچ‌کس رفتار غلطم رو توی صورتم نزد. حقیقتش خ
🍁🍁🍁 مغــرورِدوست‌داشتنے نفسی کشید تا بتونه صحبت کنه بعد با همون اضطراب گفت: خانوم دکتر یه بیمار داریم وضعیتش خیلی اورژانسیه دکتر صابری هم نیم ساعت پیش مرخصی ساعتی گرفتن، درحال حاضر فعلا فقط شما توی بیمارستان حضور دارین... لطفا سریع‌تر بیاین بریم. از جام بلند شدم. هر دو با قدم‌هایی بلند از اتاق خارج شدیم. پرسیدم: مشکل بیمار چیه؟ - دقیق نمیدونم، ولی شانس زندگیش تقریبا به صفر رسیده اگه بشه... - یعنی این‌قدر وضعیتش اضطراری و خطرناکه؟ - بله، متاسفانه. - انتقالش دادین اتاق عمل؟ - بله الان دیگه باید داخل اتاق عمل باشه. هر دو به اتاق عمل رسیدیم به سرعت مشغول پوشیدن روپوشم شدم ضربان قلبم تند شده بود... فکر می‌کنم دلیلش این اضطراب یه دفعه‌ای بود...! درحالی که روپوش می‌پوشیدم گفتم: ازخانوادش اجازه‌ی عمل رو گرفتین؟ - بله...بیچاره خانوادش خیلی بی‌تاب بودن. - ان‌شاءالله... اگر خدا بخواد نجات پیدا می‌کنه.... وگرنه... سکوت کردم. بعد از چند ثانیه گفتم: ان‌شاءالله... خدا کمک می‌کنه نجاتش میدیم... وگرنه نداره... به اتاق اصلی رسیدیم. گروهی از پرستارا از پشت در شیشه‌ای دیده می‌شدند که روی سر بیمار ایستادند. درحالی که به قدمام سرعت داده بودم برای جلوگیری از اتلاف وقت از فتوحی پرسیدم: تو پرونده‌ی بیمارو مطالعه کردی؟ - بله چطور؟ - مشخصاتش چیه؟ سابقه بیماری خاصی داره؟ ... اصلا مشکلش چیه؟ - خیر سابقه بیماری خاصی نداره... مشکل برخورد گلوله در نقاط مختلف بدنشه که اونو باید خودتون ببینید... فامیلشم، فکر می‌کنم.... قبل اینکه حرفش رو کامل کنه به اتاق رسیدیم به سرعت در رو باز کردم و وارد شدم و به سمت بیمار رفتم با دیدن چهره‌ی غرق درخونش، صورتم جمع و اخم مهمون ابروهام شد. ذهنم به کار افتاد این چهره با وجود این که خون آلود بود... خیلی آشنا به نظر میومد و یه بوی آشنا... پوزخندی به افکارم زدم، توی این اتاق چه بویی جز بوی خون می‌تونه وجود داشته باشه؟ سری از روی تاسف برای خودم تکون دادم و رو به پرستاری که بالای سرش ایستاده بود پرسیدم: شرایط‌شو سریعا و خلاصه توضیح بدین. - سابقه بیماری خاصی نداره... سه تا گلوله خورده یه گلوله پائین سمت چپ که باعث پاره شدن چندتا از رگ‌های خونی شده... دومی به پشت کتفش و سومی به پای چپش که گویا قبلا هم تیر خورده... مشکل اصلی گلوله‌هائیه که باعث پاره شدن رگ و پشت کتفش شده... درضمن گلوله دوم خیلی به مهره‌ی نخاع نزدیکه ... علائم حیاتی‌شم لحظه به لحظه داره پایین‌تر میره... - بسیار خب... فعلا ذهنتون رو روی گلوله‌ی نزدیک مهره نخاع متمرکز کنید، چون همون گلوله‌ست که سرنوشت بیمار رو تعیین می‌کنه... آماده‌اید... شروع می‌کنیم. ... 🍁🍁🍁🍁