داشتیم از کانون زبان خارج می شدیم، عینکش که فقط موقع مطالعه و نوشتن به چشم می زد، توجهم را جلب کرد. -چرا عینکت رو برنمی داری؟ کمی سرش را بالا آورد و سر کوچه را پایید. دوباره عینکش را برانداز کردم.آنقدر پایین بود که فریم،وسط چشمانش بود. همین طور که نگاهش به آسفالت کوچه بود، سرش را نزدیک تر آورد و گفت: 《سر کوچه نامحرم زیاده، نمی خوام نگاهم به نگاهشون بیفته.عینک رو که پایین بیارم، فریم روی چشممه و نامحرم هم چشم منو نمی بینه.》 🌹 ┄┅─✵💝✵─┅┄ @Qazvintanhamasiri ┄┅─✵💝✵─┅┄