🌷 بسم رب الشهداء و صدیقین🕊
🔴
#علمدار
✨ زندگینامه شهید سید مجتبی علمدار
قسمت 9⃣0⃣1⃣
آخر شب رفتم بيمارستان پيش سيد. صبح او را مرخص كردند و به خانه آوردند. اما دوباره حالش بد شد و به بيمارستان منتقل شد. خودم را به بيمارستان امام خميني ساري رساندم. سيد، اوضاع خوبي نداشت. مي گفتند دست و پاهايش ورم كرده. بدنش كبود شده.
مي خواستم او را از نزديك ببينم. اما اجازه ندادند. طاقتم تمام شد. شروع كردم به داد و فرياد! من سید را خیلی دوست داشتم. خیلی به او وابسته بودم. با این که پسردایی ام بود و از كودكي با هم بزرگ شده بوديم، اما به نوعی معلم و استاد من نیز بود. در جبهه هم با اين كه در يك منطقه نبوديم ولي سعي مي كرديم طوري مرخصي بگيريم كه همديگر را ببينيم. بعد هم داماد خانواده علمدار شدم. ما همیشه با هم بودیم.
اما حالا سيد در آن وضع قرار داشت. نمي دانستم چه کنم.
با سر و صداي من سيد مجتبي متوجه حضورم شد. خودش واسطه شد كه بروم پيشش. روپوش و ماسك زدم و رفتم به ديدن يار.
روز نیمه شعبان را در کنار سید بودیم. روز بعد دوباره به بیمارستان رفتم. نگاه به چهره ی سید عید من را عزا کرد. فشار سيد روي چهار بود. يكي از كليه هايش از كار افتاده بود. كليه ی ديگرش هم به درستي عمل نمي كرد. طحال را هم قبلًا برداشته بودند.
به علت نداشتن طحال، بدن سيد در برابر بيماري ها ضعيف شده بود. آنقدر سم در خونش زياد شده بود كه كبد و ريه هم درگير شده بود. از سوي ديگر عوارض شيميايي وضعيت را بدتر كرده بود.
سيد، با تمام وجود درد مي كشيد، اما فقط لبخندي ميزد و هرچند لحظه یک بار مي گفت: يا زهرا (سلام الله علیها ).
🌱 راوی: حمید فضل الله نژاد
قسمت 0⃣1⃣1⃣
💫غسل شهادت
آمدم بالای سر سید. بدنش کبود شده بود. اصلاً حال خوبی نداشت. وقتی
بالای سرش رسیدم گفت: «حمید، بگو اين چيزا رو از دستم در بيارن. »
خودش ميخواست آنها را جدا كند كه نگذاشتم.
به سيد گفتم: «مگه چی شده، برا چي ميخوای سرم و دستگاهها رو در بیاری؟ »
گفت: «ميخوام برم غسل كنم. »
با تعجب گفتم: «غسل!؟ »
نگاهی به صورتم انداخت وگفت: «آمده اند مرا ببرند.»
از این حرف بدنم لرزید. ترسیده بودم. سید مجتبی هیچ وقت حرف بیربط
نميزد.
با چشمانش به گوشه اي از سقف خيره شد. فقط به آنجا نگاه ميكرد! تحمل
این شرایط برایم خیلی سخت بود. نمي دانستم چه کنم.
دوباره نگاهش به من افتاد و گفت: «آمد هاند من را ببرند. پيامبر ، حضرت
علي و مادرم حضرت زهرا اينجا هستند. من كه نميتونم بدون غسل
شهادت برم! »
یکی از دكترها مرا صدا کرد و گفت: «سيد با ما همكاري نميكنه. اگر
حرف شما رو گوش ميده، كمك كنيد تا اين لوله را بفرستيم داخل معده ش.
بايد ترشحات معده را تخلیه کنیم. »
رفتم پيش سيد و گفتم: «اگر ميخواي غسل كني يك شرط داره! شرطش
اينه كه با دكترها همكاري كني. من بهت قول ميدم كمك كنم تا غسل كني. »
سيد هم قبول كرد. بعد هم از مراسم نیمه شعبان هیئت پرسيد.
گفتم: فقط جای تو خالی بود. مراسم خيلي خوب برگزار شد. سينا هم خیلی
خوب مداحی کرد. »
سيد دوباره نَفَسی تازه کرد و گفت: «به سينا بگو بعد از من اين راه رو ادامه
بده. بگو مداحي كنه اما نه براي پول. »
ناراحت شدم و گفتم: «من حاليم نميشه. از این حرفا هم نزن که بدم مي یاد.
خودت خوب ميشي، ميياي بالا سر سينا. »
مکثی کرد و گفت: «من ديگه رفتني شدم. اينجا ديگه كارم تموم شده،
برگ هم امضا شده. »
تحمل شنیدن این حرفها را نداشتم. چند نفر از پزشکان در کنارم ایستاده
بودند. يكي از آنها گفت: «تب سيد خيلي بالاست. جدی نگیر، داره هذيون
ميگه. »
یک دفعه سید صدایش را بلند کرد. به حالت اعتراض گفت: «كي هذيون
ميگه!؟ اين که حميدِ، اون هم دکتر جمالیه و ... » (ميخواست ثابت كند كه
هوشيار است.)
به هر حال هر طور بود کار تخلیه معده انجام شد. سید در همان روز نیمه
شعبان به سختی غسل کرد؛ غسل شهادت.
💫راوي: حميد فضل الله نژاد