رمان
#روان_پریش (جلد دوم زنجیر)
✍🏻 به قلم: مستانه بانو
📌
#پارت_3
دوباره همان اتاق و دوباره همان استرس دلهرهآور روز اول...
بند ساک کوچکی که لابهلای انگشتانش بود را به سختی فشرد و سعی کرد لبخندی به لبهایش بنشاند.
حتی خودش هم میتوانست حدس بزند که این لبخند کاملا تصنعی و بیرنگ است چه برسد به مردی که پشت این دیوار در غل و زنجیر بود و اجازهی هیچ تحرکی نداشت. با این حال سعی کرد نگاه مثبتی به او داشته باشد. دستگیرهی در را به دست گرفت و برای لحظاتی میان انگشتانش فشرد، لحظهای صبر کرد و بعد بلافاصله آن را پایین کشید و در باز شد.
وارد اتاق شد و بیآنکه نگاهی به سوی محراب بیاندازد سرحال و شاداب با صدای بلندی گفت:
_ سلام، روز بخیر...
هنوز نگاهش به محراب نبود. ندید مرد جوان همچون روزهای پیشین نگاه خیرهاش به پنجرهی بزرگی که سمت چپش قرار داشت بود و بیصدا فقط به آسمان نگاه میکرد. ندید که با صدای بلند و شاداب دختر جوان به آرامی سرش را چرخاند و نگاهش کرد. بیروح و بیتفاوت...
روپوش سفید را که به تنش دید بیتفاوت و در سکوت دوباره رویش را به سوی پنجرهی بزرگ و آهنین گرداند.
سکوت و بیتفاوتیاش افسون را مجبور کرد سر بالا بیاورد و نگاهش کند. فکر میکرد خواب است. نه فریاد میزد و نه سلامش را پاسخی داده بود. هرچند هیچوقت نباید انتظار پاسخ از این بیماران داشت اما هیچ نمیدانست باید در برخورد با این مرد چگونه باید رفتار کند.
احساس میکرد اولین بار است که برای درمان بیماری اقدام میکند. حتی روز اول کارآموزیاش برایش اینچنین سخت و دلهرهآور نبود. خیرهاش شد. بیدار بود و با چشمان باز به پنجره زل زده بود.
دوباره فشاری به بند ساک وارد آورد و قدمی پیش گذاشت.
_من افسونم. قراره از امروز هر روز برای چند ساعت کنارت باشم. یعنی چند ساعت رو با هم بگذرونیم... میتونی افسون صدام کنی یا اصلا هر چی که دوست داری!
منتظر ماند تا شاید پاسخی از این مرد دریافت کند اما روزهی سکوت محراب بیشتر بر استرس وجودش افزود. کاش حداقل یک کلمه به زبان میآورد تا او هم بتواند بر ترسش غلبه کند.
قدمی پیش گذاشت و همچنان به محراب که خیرهی پنجره بود زل زد. لب زیرینش را به دندان گرفت دوباره خود شروع کنندهی گفتگو شد:
_ قراره حسابی با هم خوش بگذرونیم. کتاب میخونیم، میریم بیرون تو محوطه گردش میکنیم و هر کاری که دلت بخواد... خوبه؟!