رمان (جلد دوم زنجیر) ✍🏻 به قلم: مستانه بانو 📌 عصبی چرخید و به سمت ساک کوچک کتاب‌هایش رفت. کتابی را برداشت و دوباره راهش را به سمت تخت محراب کج کرد: _ حالا که پسر بدی هستی مجبوری با عصبانیت کتاب خوندنِ من رو تحمل کنی؟! کتاب را ورق زد و بی‌آنکه نگاهش کند بی‌وقفه خواند و خواند. با عصبانیت و به تندی... وقتی خسته نگاه از صفحه‌ی کتاب گرفت و به محراب چشم دوخت با صحنه‌ای بی‌نهایت دلهره‌آور روبه‌رو شد. چهره‌اش سرخ بود و نگاهش آتشین. لب‌هایش را محکم روی هم فشرده بود و نگاهش می‌کرد، نگاه دخترک را که متوجه‌ی خود دید زمزمه کرد: _ می‌کشمت... همین یک کلمه‌ای که با آرامش و زمزمه‌وار بیان شد کافی بود تا دوباره تن دختر جوان را بلرزاند. منتظر بود تا شاید بار دیگر حرفی بزند اما محراب قفل سکوت بر لب‌هایش زده و فقط تماشایش می‌کرد. با چشمانی برزخی آنچنان خیره‌اش بود که افسون از جای برخاست و بلافاصله به سمت کتابخانه کوچکش شتافت. کتاب را در میان کتاب‌های دیگر جا داد و در حالی که سعی داشت خونسردی‌ِ ظاهری‌اش را حفظ کند به سوی پنجره قدم برداشت و گفت: _ پرده را برداریم، بگذاریم که احساس هوایی بخورد.‌‌‌... "سهراب سپهری" صدای بلند پوزخند محراب دست‌هایش را در میانه‌ی راه متوقف کرد و به پشت سر نگریست. درست شنیده بود. رد پوزخندش هنوز روی لب‌هایش مانده بود. اما نگاهش با کینه روی دستبندهایش می‌چرخید. مچ دست‌هایش را می‌پیچاند اما مثل همیشه بی‌فایده بود و خسته از تلاش همیشگی خود را روی تخت رها کرد و به سقف خیره شد. افسون متعجب پرده‌ی کرکره‌ای پنجره را بالا کشید و در دل گفت: _ اون دیونه نیست، همه چی حالیشه