‌ ‌ ‎‌‌‎‎‌‌╭═🍃🌺═══════════╮ آزمایش‌های بیمار را چک کرد و در نهایت سراغ سوابق آخر صفحه رفت. مردمک‌هایش روی صورت زن میان‌سال لغزید. _ خانم احمدی وارفارین‌ها رو که کم‌و زیاد نکردین؟ _ نه، همون روزی یکی رو می‌خورم. کورش سری تکان داد و حین نوشتن نسخه گفت: - خونتون زیادی رقیق شده، از این به بعد روزی نصف بخورید. بعد دفترچه را ورق زد و با خطی خوانا درخواست آزمایش‌های pt-INR و ptt را نوشت. _ هفدهم همین ماه برید آزمایشگاه، جواب رو حتماً برای من بیارید. داروهاتون رو هم دقیق و سر وقت مصرف کنید. همزمان با "چشم" گفتن زن، چند ضربه به در اتاق خورد. _ بله؟ منشی درمانگاهِ بیمارستان بود، دختری بلندقد و لاغر اندام. _ آقای دکتر، خانمی می‌خوان شما رو ببینند. از بیماران نیستند‌ ولی‌. عینکش را با انگشت کمی جابجا کرد. _ اسمشون رو پرسیدید؟ _ مهرآرا کاویان. می‌دانست به سراغش می‌آید. - چند تا بیمار تو نوبت داریم؟ - سه نفر. - بگید تو سالن منتظر باشن. بیمارا رو هم زودتر بفرستید داخل. - چشم. برگه‌های دفترچه را مهر زد و به روی بیمار هم لبخند. - دو هفته دیگه می‌بینمتون. _ ممنونم. کوروش لبخندش را گرم‌تر تکرار کرد. بعد از ویزیت آخرین بیمار عینکش را خسته از چشم برداشت. این بار که در نواخته شد، نفسش را با صدا بیرون فرستاد. _ بفرمایید. دخترکی در سکوت داخل شد. کوروش بی‌اراده از اخم او خندید، آرام و مردانه. _ دفترچه بیمه دارید خانم؟ مهرآرا فقط نگاه می‌کرد، سرد و دلخور.