🔹 توکل یکی طفل دندان برآورده بود پدر سر به فکرت فرو برده بود که من نان و برگ از کجا آرمش مروت نباشد که بگذارمش چو بی چاره گفت این سخن نزد جفت نگر تا زن او را چه مردانه گفت مخور هول ابلیس تا جان دهد هم آن کس که دندان دهد نان دهد