بسمه تعالی قابل توجه اهالی امامزاده علاءالدین راه ناتمام!!! (قسمت ۱۱۹): ضمن عرض تبریک به مناسبت‌های فرخنده؛ میلاد پدر امت اسلام؛ امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام و دهه مبارکه فجر انقلاب اسلامی ایران، با اینکه مایل نبودم بعد از پیام ۱۱۷ پیام دیگری را حوالت بدهم ولیکن بمنظور پیشگیری از تحریفات مستمری که توسط علیهم ما علیهم، واقع شده و در جریان است (و ادامه هم خواهد یافت!)، خواستم بعنوان جمع‌بندی راه طی شده در ۱۱۷ گام، فقط یک پیام دیگر بر آن‌ها بیافزایم که ۱۱۸ هم تا حدودی معنی‌دار بود و لذا افزودم. علیرغم اصرار بعضی از دوستان که باید ادامه بدهم و تا آخرش بروم و الآن جای ایستادن و عقب‌نشینی نیست و کذا و کذا! اصلا مایل به تداوم این مباحث در این کانال نیستم. زیرا که نتیجه مطلوب خود را نگرفتم! با اینکه می‌خواستم در پله ۱۰۰ بایستم اما ضرورت بیان برخی ناگفته‌ها ایجاب کرد تا از ۱۱۰ هم عبور کردم ولیکن مصمم بودم در ایستگاه ۱۱۴ متوقف بشوم که باز هم نشد و لذا منفعل شدم به بهانه پلاکهای ۱۱۷ و ۱۱۸ دو سه گام هم بردارم و حال اصرار می‌شود که فقط یک گام دیگر بردارم! اما نمی‌دانم ۱۱۹ را به فال چه چیزی بگیرم؟! و اما بعد؛ بعضی‌ها مرتباً مرا به زبان نرم، مدارا، سکوت، مماشات، لبخند، ملایمت، بردباری، خوش‌اخلاقی و... توصیه می‌کنند! بویژه آنکه بعنوان روحانی باید «جاذبه در حد اعلاء و دافعه در حد ضرورت» بورزم ووو...!! ظاهراً قضایا بر دوستان، مشتبه شده! بنده که نیامدم کسی را بسوی خودم یا اعتقادات دینی و سیاسی و... خودم جذب کنم که حالا مستأصل چگونگی گفتار و رفتارم باشم که مبادا کسی رم بکند! بله «جذب» واقعیت داشته و دارد، اما جذب چه چیزی به چه چیزی؟! بنده به گواه حداقل همان مدارکی که دارم؛ از نوجوانی بدنبال جذب امکانات مورد نیاز اهالی و زوار محترم امام‌زاده علاءالدین از قبیل؛ راهسازی و احداث زائرسرا بوده‌ام ولو اینکه چندان هم موفق نبوده‌ام و نه تنها هیچ منتی هم بر هیچ کسی ندارم که وظیفه‌ام بوده است بلکه خود را بدهکار هم می‌دانم. علت عدم توفیقم گرفتاری‌م به خدماتی بوده است که باید در سطح ملی و فراملی دنبال می‌کردم. ولیکن در دو دهه گذشته بویژه سالهای اخیر، احساس کردم که علاوه بر تلاش برای «جذب خیر» با توجه به فتنه‌ها و توطئه‌های خزنده متعددی که علیه اهالی بویژه سادات محترم در جریان است، برای «دفع شرّ» هم باید کاری بکنم و چه کاری از بنده بر می‌آمد بجز هشدار به خودی‌ها و اخطار به ناخودی‌ها؟! بلی! نسل عوض شده و اکثریت اهالی تغییر کرده‌اند و من هنوز اسیر حال و هوای نوستالوژی‌های خود هستم! عدم شناخت دوطرفه‌ای وجود دارد! مقصر هم من هستم که معمولاً در جمع روستائیان، حضور چندانی نداشته‌ام. اما نمی‌دانم چرا اسمم حضور داشته است؟!! فرضاً با اینکه روحم‌ هم از برخی ماجراها خبر نداشت، اما عده‌ای مرا از «قهرمانان قیرنلری» (بعنوان تمسخر و تحقیر بنده!) بر می‌شمرده‌اند که ماجرای آنرا امسال شنیدم که قاعدتاً نمی‌تواند بدون علت و پشت‌پرده باشد! علت اینکه بمحض برقراری ارتباط با اهالی از طریق فضای مجازی، مورد هجمه شدید و بدون سابقه عده‌ای (که تدریجا متوجه شدم دسته قودوغ‌ها و جوجوغ‌های روستا هستند!) قرار گرفتم که بدون هیچ منطق و گوش شنوایی برای استفهامات و توضیحات بنده صرفا به دنبال استهزاء من بودند، مشخص شد که آن‌ها بر اساس پیش‌فرض‌های ذهنی خود هتاکی و فحاشی می‌کنند! این پیش‌فرض‌های عجیب و غریب آنها که کاملاً «شرارت‌آمیز» بود (و هست) از کجا ناشی می‌شد؟! مثل آنکه شما وارد محیطی می‌شوید و بمحض اینکه سلام می‌دهید، عده‌ای با آمادگی قبلی شروع می‌کنند به کلوخ‌اندازی! هرچه می‌گوئید؛ بیایید برای مذاکره و ببینیم اصلا قصه و قضیه چیه؟! (حتی مجبور شدم عکس خودم را به اشتراک بگذارم تا آن‌ها متوجه شوند که شاید مرا با کسی دیگر اشتباه گرفته‌اند و به خود آیند! فرقی نکرد و) معلوم شد که کاملاً دانسته و تعمداً دارند اهانت و تنقیص می‌کنند! در اینجاست که دیگر جای «رحمآء بینهم» نیست و «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»! یعنی کار به جایی می‌رسد که مطمئن می‌شوی؛ «سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ وَعَلَىٰ سَمْعِهِمْ ۖ وَعَلَىٰ أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ ۖ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»! دیگه جای نقل و نبات و پخش حلوا نیست! معرکه زدن و در رفتن است. بنوعی تکرار همان قضیه که سید پیری را سنگ می‌زدند و چون شکوه می‌کرد به اجنّه نسبت می‌دادند. همچون معاویه که مخالفین خود را با عسل آمیخته به زهر می‌کشت و می‌گفت خداوند لشکری از عسل دارد! عده‌ای مریض یا مغرض، بدون آنکه خودشان را معرفی کنند و اسمی از پدرشان ببرند که معلوم شود فرزند کیستند؟! (و شاید هم بچه پدرشان نیستند که خود را معرفی نمی‌کنند!) بصورت بزن در رو ..ادامه دارد حسینی منتظر فجر۱۴۰۱