چیزی گم است در من، از آرزو فراتر
مانند جان شیرین، زان نیز پر بها تر
در جستجوی اویم، یا در سراغ اکسیر
من هرچه خستهپا تر او نیز کیمیا تر
گاهی که در نگاهی مییابمش شگفتا
من سنگ میشوم او، از لحظهها رهاتر
گمگشته من ایکاش باشد تو باشی ای عشق
بر خود نمیپسندم درد از تو بیدوا تر
معیار عاشقی چیست؟ آیا هنوز باید
با درد و داغِ این راز گردیم آشنا تر؟!
گفتی که بگذر از من، از خویش هم گذشتم
شاید سراغ داری از من خوش آزماتر؟