بسم رب الشهدا و الصدیقین 💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊 قسمت 5⃣2⃣ راوی: محمد عبادیان تازه رسیده بود دوکوهه، ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. جلسه داشتیم.دوستش که همراهش بود، گفت: "حاجی هنوز شام نخورده ،قبل از اینکه جلسه شروع بشه، اگه غذایی چیزی دارین،بیارین تا حاجی بخوره." رفتم و دوتا بشقاب باقالی پلو با دوتا تن ماهی آوردم و گذاشتم جلوی حاجی و دوستش. حاجی همینطور که صحبت میکرد، مشغول خوردن غذا شد. لقمه ی اول را که میخواست در دهانش بگذارد، پرسید: "بسیجی ها شام چی داشتن؟ " گفتم:" از همینا." گفت: "همین غذایی که آوردی جلوی من؟ " گفتم:" بله، همین غذا. " گفت:" تن ماهی هم داشتند؟ " گفتم:" فردا ظهر قراره بهشون تن ماهی بدیم. " تا این را گفتم، لقمه را زمین گذاشت و گفت: " به من هم فردا ظهر تن ماهی بدین." گفتم: "حاجی جان بخدا قسم فردا به همه تن میدیم. " گفت: "به خدا قسم من هم فردا ظهر میخورم." هرچه اصرار کردم، فایده ای نداشت و او آن شب همان باقالی پلو را خورد. اخلاص و ارادت او به بسیجی ها به حدی بود که حتی حاضر نبود به همین مقدار کم هم سفره اش از آنها رنگین تر باشد. ادامه دارد.... 💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊💐🕊 http://eitaa.com/joinchat/684589058Ce5da6bc46f