💠🌀💠🌀💠🌀💠🌀 : (آيه ٥٠) : تبرئۀ يوسف از هرگونه اتّهام! 🔺 تعبيرى كه يوسف براى خواب شاه مصر كرد اجمالاً به او فهماند كه اين مرد يك غلام زندانى نيست بلكه شخص فوق العاده‌اى است كه طىّ ماجراى مرموزى به زندان افتاده است. لذا مشتاق ديدار او شد. امّا نه آنچنان كه غرور و كبر سلطنت را كنار بگذارد و خود به ديدار يوسف بشتابد بلكه «پادشاه گفت: او را نزد من آوريد!» (وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ). 🔺 «ولى هنگامى كه فرستادۀ او نزد يوسف آمد (به جاى اين كه دست و پاى خود را گم كند كه بعد از سالها در سياهچال زندان بودن اكنون نسيم آزادى مى‌وزد به فرستادۀ شاه جواب منفى داد و) گفت: (من از زندان بيرون نمى‌آيم) به سوى صاحبت بازگرد و از او بپرس آن زنانى كه (در قصر عزيز مصر وزير تو) دستهاى خود را بريدند به چه دليل بود»؟(فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاّتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ). 🔺 او نمى‌خواست ننگ عفو شاه را بپذيرد و پس از آزادى به صورت يك مجرم يا لااقل يك متّهم كه مشمول عفو شاه شده است زندگى كند. او مى‌خواست نخست بى‌گناهى و پاكدامنيش كاملاً به ثبوت رسد، و سر بلند آزاد گردد. 🔺 سپس اضافه نمود اگر تودۀ مردم مصر و حتّى دستگاه سلطنت ندانند نقشۀ زندانى شدن من چگونه و به وسيلۀ چه كسانى طرح شد «امّا پروردگار من از نيرنگ و نقشۀ آن زنان آگاه است» (إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ). 📚برگزیده تفسیر نمونه📚 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖ @Tafsirenemooneh