🏴 بہ‌قلم مشک را به دست چپت می‌گیری و با خودت می‌اندیشی؛ دست چپ را اگر بگیرند، مشک - این رسالت من - چه خواهد شد؟ و پیش از آنکه به یاد لب و دندانت بیفتی، شمشیر ناجوانمردی، خیال تو را به واقعیت پیوند میزند و تو با خودت زمزمه می‌کنی: یا نَفْسُ لا‌تَخْشَیْ مِنَ‌الْکُفّارِ و اَبْشِری بِرحْمَه الْجَبّارِ مَعَ النَّبیِ السَیدِ الْمُخْتارِ قَد قَطَعُوا بِبَغْیهِم یَساریِ فَاَصْلِهِم یا رَبِّ حرِ النّارِ مشک را به دندان می‌گیری و به نگاه سکینه فکر می‌کنی...!! ••• عباس جان! من که این صحنه‌های نیامده را پیش چشم دارم، توان وداع با تو را ندارم. من تماما به لحظه‌ای فکر میکنم که تو هرچیز، حتی آب را می‌دهی تا آبرویت پیش سکینه محفوظ بماند. به لحظه‌ای که تو در پرهیز از تلاقی نگاه سکینه، چشم‌هایت را به حسین می‌بخشی. جانم فدای اشک‌های تو! گریه نکن عباس من! دشمن نباید چشم‌های تو را اشکبار ببیند. میان تو و سکینه فراقی نیست. سکینه از هم اکنون در آغوش رسول‌الله است. چشم انتظار تو. اول کسی که در آنجا به پیشواز تو می آید، سکینه است، سکینه فقط جسمش اینجاست. آن چنان در ذات خدا غرق شده است که تمام وجودش را پیش فرستاده است. تو آنجا بی‌سکینه نمی‌مانی، عموی وفادار! من؟! به من نیندیش عباس من! اندیشه من پای رفتنت را سست نکند. تا وقتی خدا هست، تحمل همه چیز ممکن است. و همیشه خدا است. خدا همین جاست که من ایستاده‌ام. برو آرام جانم! برو قرار دلم! من از هم اکنون باید به تسلای حسین برخیزم! غم برادری چون تو، پشت حسین را می‌شکند. جانم فدای این دو برادر! ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ــ ـ ــ ـ ـ 💭.! - ڪٰانـٰال‌ِاطلٰاع‌رسٰانۍٖ 🌿.! - زمینھ‌سٰازانِ‌ظهُــورْ