🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹 3️⃣✅ خاطرات جانباز سید مرتضی موسوی فرمانده گروهان یاسر از گردان امام موسی ابن جعفر (ع) 🔶🔶 در اما همچنان ستون بطرف جلو حرکت می کرد و شرایط بسیار سختی بود تا به آخر جزیره رسیدیم. یک تیربارچی از بچه های ظاهرا نصر در حال شلیک بود. باید برای رسیدن به سرپل از داخل نیزارها عبور می کردیم؛ نی ها، فشرده و عبور از آنها بسیار دشوار بود. چاره ای نبود. هر لحظه یکی از بچه ها تیر می خورد و مانعی برای ماندن پشت آن وجود نداشت؛ صفری از بچه های رهنان را صدا کردم و قرار شد داخل نیزارها شده با قنداقه تفنگ راهی را به جلو باز نماید. ستون پشت سر بود؛ صفری شروع به حرکت نمود. مسعود استکی سرستون حرکت و مابقی بچه ها بدنبالش روانه شدند؛ من با سرستون فاصله زیادی نداشتم، در حال پیشروی به طرف سرپل ها بودیم. از لابلای نیزارها گلوله ها تند تند در حال عبور بودند. جلوی من شهید خسروی حرکت می کرد. ناگهان گلوله ای به سرش اصابت کرد. بالای سرش رفتم فقط نگاه می کرد و لحظات آخر خود را طی می کرد کمی با او صحبت و از آن شهید خداحافظی کردم. لحظات سختی بود... بچه ها یکی بعد از دیگری در نیزارها تیر می خوردند و شهید می شدند هرچه به سرپل نزدیک می شدیم کار دشوارتر می شد و شدت آتش بیشتر؛ عراقی ها بی هدف در نیزارها آتش می ریختند، کربلائی شده بود! اما ستون همچنان مصمم به جلو حرکت می کرد؛ تقریبا به سرپل عراقی ها نزدیک شده بودیم باید مراقب بودیم زیرا در نوک هفت صدمتری جزیره بچه های خودی حضور داشتند. باید احتیاط را رعایت می کردیم؛ ستون به جلو و جلوتر رفت، ناگهان صدای رگبار تیرباری داخل نیزارها شروع به نواختن کرد؛ نگاهم به جلوی ستون افتاد همه به زمین افتادند... از صفری تا مسعود استکی و دسته یک گروهان همه خوابیده بودند! با تعجب به جلو رفتم، صفری سرش را بلند کرد و گفت: سید! انگار خودی بودند؟! ستون را نگه داشتم. من؛ محمود بیدرام؛ شیرزادی و همتیار به جلو رفتیم. 🔶 آخرین نیزار را با دستانم به عقب زدم و دیدم چقدر نیرو پائین خاکریز به طرف نیزارها ایستاده اند! فاصله ما با آنها حدود ٢٠ متری می شد، با دستانشان در حالی که چفیه و پیشانی بند قرمز و تیربار، آرپی جی و کلاش داشتند به من اشاره کردند که بیا بیا؛ خوب نگاه کردم مانند خودم سیاه! اما سبیل های کلفت داشتند! دقت کردم دیدم عراقی هستند. بلند فریاد زدم و گفتم: بچه ها اینها عراقی هستند؛ هنوز کلامم تمام نشده بود؛ رگبارها شروع شد. سه تیر به ران پای راست و یک تیر به گردنم اصابت و ناگهان از دهنم گلوله ای خارج شد و بر زمین افتادم. @alvaresinchannel