فصل هشتم : عشق یعنی آشنایی با خدا مهدی صاحب زمان از ما رضا 🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕 داشته باشیم»، یادم نمی آید حتی برای صد تا تک تومنی چانه زده باشد، مگر این که خود فروشنده می خواست تخفیفی بدهد. وسط بازار گوشی من زنگ خورد به حمید اشاره کردم که از مغازه روبرویی برای خودش جوراب بخرد، مشغول صحبت بودم که نرفته برگشت، تماسم که تمام شد پرسیدم :«چی شد؟ چرا زو برگشتی؟ جوراب نخریدی؟»، شانه هایش را با انداخت و گفت: «حجاب خانم فروشنده چندان جالب نبود من جلو ،نرفتم، شما برو داخل خرید کن». جوراب را که خریدم حمید گفت:« چون ایام فاطمیه تموم شده برای عید دوست دارم باقلوا اون هم از باقلواهای خوشمزه قزوین درست کنیم »،بلد بودم باقلوای خانگی درست کنم، از همانجا برای خرید وسایل مورد نیاز پخت باقلوا به عطاری رفتیم، دو روز تمام درگیر پختن باقلواها بودم، از بس با خمیر کار کرده بودم دست هایم درد می کرد هر سینی که می پختم همان جا حمید چندتایش را می خورد عاشق شیرینی جات بود اگر کیک یا نون چایی می پختم که شیرینی آن کم بود مثل بچه ها بهانه می گرفت و می گفت: «مگه نون پختی! این شیرین نیست، من نمی خوام»، بعد هم کلی مربا و عسل به کیک و نون چایی می زد و می خورد وقتی دیدم تقریباً به همه سینی های باقلوا ناخنک زده به شوخی گفتم:« این طور که تو داری می خوری چیزی برای مهمون ها نمی مونه!سر جمع تا الآن دو تا دیس باقلوا خوردی، این همه می خوری جوش می زنی آقا! به جای خوردن بیا کمک»، گفت: «باشه چشم»، بعد 🌕🌑🌕🌑🌕⚫️🟡 _._._._._🌷♡🌷_._._._._