فصل نهم : مالقا را به بقا بخشیدیم
#قسمت_دویست_و_سی_و_یک
🌕🌑🌕🌑🌕🌑🌕
افتاده بود را زیر لب زمزمه کردم، همان مداحی که روضه وداع حضرت زینب(س) از امام حسین (ع) است :«کجا می خوای بری؟ چرا منو نمی بری؟ این دم آخری، چقدر شبیه مادری», همین مداحی را با کمی تغییرات برای حمید خواندم :«حمید کجا می خوای بری؟ حمید نمیشه
که نری؟ حمید منم با خودت ببر ,حمید چقدر شبیه مادری!». ساعت یازده شب با همکارش رفتند واکسن آنفولانزا بزنند وقتی برگشت همه چیز را با هم هماهنگ ،کردیم شانزده هزار تومان برای پول شهریه باید به حساب دانشگاهش می ریختم از واحدهای مقطع لیسانسش فقط سه واحد مانده بود این سه واحد را قبلا برداشته بود ولی به خاطر مأموریت نتوانسته بود ،بخواند بعضی از دوستانش گفته بودند: «چون مأموریت بودی و نرسیدی بخونی بهت تقلب می رسونیم»، ولی حمید قبول نکرده ،بود اعتقاد داشت چون این مدرک می تواند روی حقوقش اثر بگذارد باید همه درس هایش را با تلاش خودش قبول شود تا حقوقش شبهه ناک نباشد، قرار شد هزینه شهریه را واریز کنم تا وقتی حمید برگشت بتواند امتحان بدهد و درسش را تمام کند.
هشتاد هزار تومان از پول سپاه دست حمید مانده بود به من سفارش کرد که حتما دست پدرم برسانم تا به سپاه برگرداند، در مورد خانه سازمانی هم که قرار بود به ما بدهند از حمید پرسیدم: «اگه تا تو برگشتی خونه رو تحویل دادن چی کنیم؟»،گفت: «بعید می دونم خونه رو تا اون موقع تحویل بدن، اگر تحویل دادن شما فقط وسایل رو
🌕🌑🌕⚫️🟡
#رمان_شهدایی
#هر_روز_با_یاد_شهداء
#شادی_روح_شهدا_صلوات
_._._._._🌷♡🌷_._._._._