🌈🦋پری کوچولوی هفت آسمان🦋🌈
☆قسمت دوم☆
این طرف را گشت، آن طرف را گشت تا یک سرنخ دیگر پیدا کرد. خوشحال شد. سرنخ را گرفت و رفت. رفت و رفت تا رسید به یک گربه، گربه داشت با یک گلوله کاموای سفید بازی میکرد. پری کوچولو آهی کشید و گریه کرد. اشکهایش روی زمین چکید و توی خاک فرو رفت.
گربه سرش را بلند کرد و او را دید. پرسید: «آهای میو ... تو کی هستی؟ اینجا چه کار داری؟»
پری کوچولو گفت: «من پری هستم. مادرم را گم کردهام.»
گربه گفت: «خوب، اگر بخواهی من مادرت میشوم!»
پری کوچولو دید که چارهای ندارد، قبول کرد و دختر گربه شد. گربه با پری کوچولو بازی کرد. بعد هم او را لیس زد و نازش کرد. دم پشمالویش را هم روز او کشید تا سردش نشود. (کسی چه میداند، شاید پری کوچولوهای آسمانی به اندازه یک بند انگشت باشند!) اما یک مرتبه، چشم مامان گربه پری کوچولو به یک موش چاق و چله افتاد. از جا پرید و رفت و آقا موشه را گرفت و یک لقمه چپ کرد.
پری کوچولو، این را که دید، گفت: «مادر من هیچوقت کسی را اذیت نمیکرد. من نمیخواهم دختر تو باشم!» بعد هم قهر کرد و رفت. این طرف را گشت. آن طرف را گشت. هیچ سرنخی پیدا نکرد. خسته شد و از یک درخت بلند، بالا رفت. روی بلندترین شاخه آن نشست و تا صبح به آسمان نگاه کرد، چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود! صبح که شد، باران بارید. اما پری کوچولو همان بالا زیر باران ماند.
(شاید پریها زیر باران خیس نمیشوند!)
باران تمام شد و آفتاب تابید. آن وقت یک رنگین کمان قشنگ درست شد. پری کوچولو داشت به رنگین کمان نگاه میکرد که یکدفعه چیز عجیبی دید. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا میرفت. پری کوچولویی، هم قد خودش، رنگین کمان را گرفته بود و از آن بالا میرفت. پری کوچولوی قصه ما با خوشحالی داد زد: «سلام دوست من! کجا میروی؟»
پری کوچولوی دوم گفت: «سلام، دارم به آسمان، پیش مادرم بر میگردم.»
پری کوچولوی اول با تعجب پرسید: «با رنگین کمان؟»
پری کوچولوی دوم گفت: «آره؛ چون به آسمان میرسد، بار دوم است که این پایین گم شدهام. دفعه قبل هم با رنگین کمان بالا رفتم.»
پری کوچولوی اول خوشحال شد. از روی شاخه درخت جستی زد و به طرف رنگین کمان پرید. آن را گرفت و بالا رفت.
هر دو پری کوچولو، با هم به آسمان هفتم رسیدند. مادر هر دو تا منتظر آنها بودند. پری کوچولوها به بغل مادرهایشان پریدند و از خوشحالی گریه کردند. اشکهایشان ستاره شد و به ابرها چسبید. آن شب، آسمان پر از ستاره شد. اما ستارههای زمین، هنوز در دل خاک پنهان بودند!
#قصه
پایان...
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🍃🌷
@asheghanvlaiat🌷🍃