بسم الله الرحمن الرحیم
من زندهام
قسمت نود و چهارم
دکتر چهار تا قرص لوموتیل به دستم داد و به سرباز گفت: اخذوها.(بریدش)
وقتی به سلول برگشتم خواهرها خیلی نگران شده بودند. بلافاصله فاطمه پرسید: حالت خوبه؟ درمانگاه بیرون از اینجا بود؟ با ماشین بردنت؟
گفتم: نه پشت همین سیاهچاله ها یک عمارت آینه کاری درست کردهاند که هیچ شباهتی به درمانگاه ندارد و برای بازجویی از مریض و مجروحین آنجا نشسته بودند.
این امامزاده شفا که نمی دهد کور هم می کند.
اسم داروها را در همان مدت کوتاهی که در مرکز امداد جبهه (مدرسه کودکان استثنایی) با خانم عباسی کار می کردم، یاد گرفته بودم اما باز هم از فاطمه پرسیدم: این قرص ریز ها همان لوموتیل است؟ نفری یکی از اینها را بخوریم.
گفت: اینها که آبنبات نیست تقسیمش می کنی، تمام آب بدنت رفته، باید هر چهارتا را با هم بخوری.
بدون آب چهار تا قرص را خوردم. خواهرها به هر شکل بود تا صبح مرا تحمل کردند و من با همان شرایط نماز خواندم.
روشنی صبح در در این سیاهچال ها پیدا نبود اما گذر زمان نشان از سپیدی صبح داشت.
دو نگهبان در را باز کردند و گفتند: گومن اطلعن برا (بلند شید بیایید بیرون)
چشمهایم را آماده بستن کرده بودم اما این بار ما را بدون عینک از سلول بیرون بردند. نسیم صبحگاهی صورتم را نوازش می داد. بادهای پاییزی چند درخت نخلی را که در مسیر ما بودند تکاند و چند خرمای خشک (دیری) را بر زمین انداخت.
به آن خرمای خشک لبخندی زدم. خرما تنها عنصر آشنای آن حیات بیگانه بود که نتوانستم بی تفاوت از کنارش عبور کنم. بی اعتنا به لوله تفنگی که به کمرم کوبیده میشد خم شدم و یک چنگ خرما از روی زمین برداشتم. همزمان با خم شدن من یکی از سربازهای بعثی گفت: امشن ذبی هم (راه بیفت، بندازشون)
اعتنا نکردم شمردم؛ در چنگ من به اندازه ی شش تا خرما بود. به هر کدام از بچه ها یکی دادم و دو تا را هم به دو سرباز عراقی دادم که با اسلحه ما را بدرقه می کردند.
حلیمه می گفت: هیچ وقت مزهی خرما را اینقدر خوب احساس نکرده بودم. این خردانه های خرما تا بیست و چهار ساعت مرا نگه داشت.
برای اینکه دوباره چیزی را از زمین بر نداریم عینک های امنیتی را آوردند و روی چشممان گذاشتند. تمام مسیر هر چهار نفر مان دست های یکدیگر را گرفته بودیم و تلو تلو خوران می رفتیم. البته با هر مانعی به زمین می خوردیم.
سوار ماشین آمبولانس تویوتای نویی شدیم که هنوز روکشهای صندلی آن را جدا نکرده بودند. عراق با همه تجهیزات رزمی و بهداری کامل و مجهز پا به جنگ گذاشته بود.
برخلاف مسیر تنومه به بصره، کسی پشت ننشست. راننده و یک سرنشین جلو نشستند. بصره مانند آبادان شهر مرزی بود. گاهی عینک امنیتی را بالا و پایین می کردیم تا چیزی ببینیم. هیچ خبری از سر و صدای توپ و خمپاره و بمباران هواپیماها نبود. مردم در شرایط عادی زندگی میکردند. حتی بچه های مدرسه با کیف و کتاب و روپوش مرتب در مسیر مدرسه بودند. نبض زندگی مردم عادی می زد. هیچ نگاهی مضطرب و هیچ چهرهای پریشان نبود. هیچ خانه ای بر سر اهل و عیال صاحب خانه آوار نشده بود. خانهها سنگر بندی نشده بود...
پایان قسمت نود و چهارم
#نهضت_کتاب_خوانی
🏴
@AXNEVESHTEHEJAB