💕
#ریحانه
چنان فریادی سرم کشید که بغض دوباره توی گلوم نشست و خفه خون گرفتم.
_ دهنتو ببند تا نبستمش.
سرمو کج کردم سمت پنجره.یه دفعه ضعف کردم.من از دیشب تا بعد از ظهر اونروز فقط یه لقمه نون پنیر خورده بودم و بعد از حمام آب گرمی که رفته بودم حسابی ضعف کرده بودم.هوای زیادی گرم ماشینم داشت حالمو بدتر میکرد.دست دراز کردمو بخاری رو خاموش، که گفت: چرا خاموشش میکنی؟
_ حالم بده...ماشین زیادی گرم شده.
دوباره بخاری رو روشن کرد و گفت:موهات خیسه، منم حوصله ی مریض داری ندارم.
حالت تهوع گرفتم.دستمو گرفتم جلوی دهانم و باز بخاری رو خاموش کردم که با عصبانیت نگام کرد ،اما تا حالم رو دید سکوت کرد و با اخمی که توی صورتش بود و صدایی که بیشتر نگران بود تا عصبی گفت: توی خونه ی دوستت یعنی هیچ کوفتی پیدا نمیشد که بخوری اینجوری فشارت نیافته.با حرص نگاش کردمو فریاد زدم: چرا پیدا میشد ولی من با اون حال خراب نمیتونستم چیزی بخورم.
پوزخندی زد و گفت: کدوم حال خراب؟! تو که باید ذوق کنی که داری ازم جدا میشی، مگه غیر از اینه؟
با همون حال بد و فشار پایینم زیر لب گفتم: آره...غیر از اینه.
چندین بار نگام کرد و با کنجکاوی و صدایی که با ناباوری آروم شده بود گفت: یعنی چی غیر از اینه؟!
اشکام روی صورتم نشست.چشمامو بستم و گفتم: من...من...نمیخوام...ازت جدا شم.
با شوقی که کاملا توی صداش آشکار شده بود گفت:...🙈🙈😍😍
🔹▪️🔹▪️🔹▪️🔹▪️
https://eitaa.com/joinchat/98697257C3c45126927
🔹▪️🔹▪️🔹▪️🔹▪️