فرمانده ای که با خدا دوست بود 😇
گنجشک کاکلی در جبهه ، روی یک خاکریز بلند نشسته بود .آقای فرمانده و چند نفر از رزمندگان داشتند از داخل خاکریز جلو میآمدند.
کاکلی خوشحال شد؛ چون فرمانده را میشناخت و بعضی وقتها کنارش مینشست.
اسمش آقای فلاحی بود. آقای فلاحی بعضی وقتها برایش تکههای ریز نان خشک میریخت و با او حرف میزد.
کاکلی گفت : «بروم به دوستانم خبر بدهم تا آنها هم بیایند و فرماندهی مهربان را ببینند.»
پرید و خیلی زود چند تا از دوستانش رابه آنجا آورد .
فرمانده پشت خاکریز ایستاد و با دوربین به تانکهای دشمن نگاه کرد .
آنها میخواستند به طرف خاک کشور ما بیایند .
فرمانده با دیدن کاکلی و دوستانش خندید و گفت : سلام کاکلی زیبا ! اینها دوستان تو هستند؟
فوری یک مشت نان ریزه از جیبش در آورد و جلوی آنها ریخت . بعد گفت : «بخورید و زودتر از اینجا بروید. اگر تانکهای دشمن حمله کنند، ممکن است شما آسیب ببینید.»
صدای اذان ظهر بلند شد . فرمانده فوری دوربین خود را به دوستش داد و گفت : «الآن وقت نماز است . هیچ کاری مهم تر از نماز خواندن ، در اول وقت آن نیست .»
او ایستاد و نمازش را خواند. ناگهان صدای گلولهی تانکها بلند شد.
فرمانده رو به یارانش فریاد زد :«با شجاعت، جلوی دشمن میایستم ؛ خدا یار و یاور ماست !»
شهید ولی الله فلاحی
#قصه_کوتاه
🌧
@baran_bash