اگر که حرف حساب است پس جواب ندارد کسی که "مرده" فقط حقّ انتخاب ندارد صدای توست که پیچیده است در نفس کوه که گفته است که یک رأی بازتاب ندارد سرش به سنگ اگر خورده بازگشته به دریا که هرگز آبروی موج را سراب ندارد دوباره وعده ی سرخرمنش تو را نفریبد کسی که در ته چاهست و خود طناب ندارد سیاه‌کاری خود را به پای صبح نوشتند فساد آینه دخلی به آفتاب ندارد! گلایه‌ها همه از دشمن است و سازشِ با او که دلخوری کسی از دست انقلاب ندارد همیشه نوبت هر امتحان به گفته‌ی تاریخ حضور، ملّت ما دارد و غیاب ندارد به رنگ آبی انگشت‌ها، به خون شهیدان که عشق ما به افق‌های نو حساب ندارد زهرا سپهکار