بر لب دریا
اَلعجب ثُمالعجب ثُمالعجب
بر لب دریا و سقا تشنه لب
عقل میگفتا بنوش آب روان
عشق میگفت این محالاست و محال
نوشم آب و تشنه لب مولای من
وای من ای وای من ای وای من
هست در کیش وفاکیشان حرام
بنده نوشد آب و مولا تشنهکام
گرچه لبتشنه برون شد از فرات
بود در فرمان او آب حیات
چون برآمد پور حیدر پشت زین
عقل احسن گفت و عشقش آفرین
ناله اطفال و افغان رباب
هر دو میگفتند او را کن شتاب
نخلها بستند بر او راه را
هالهسان بگرفته دور ماه را
لحظهای نگذشته دشمن از جفا
کرد از پیکر دو دست او جدا
عشق آمد کار را آسان گرفت
مشک را آنگاه بر دندان گرفت
همت او آب بود و خیمه گاه
تیری آمد من چه گویم آه آه
نِی ز من از آب پُرس و نِی ز مشک
اینقدر دانم که مشک افشاند اشک
تیر دیگر آمد و گردون گریست
دیدهی عباس زین غم خون گریست
چون شد ار گویم زبانم لال باد
بر زمین عباس از زین اوفتاد
با ندای (( یا اَخا اَدرک اَخاک ))
ز آسمان خورشید آمد روی خاک
گفت ماهش را در آن دریای خون
تو برو (( انا الیه راجعون ))
تو برو چشم انتظارت حیدر است
بهر تو آماده آب از کوثر است
تو برو کز هوش رفته اصغرم
آب را برده ز خاطر دخترم
غم مخور عباس من راحت بخواب
کودکان دیگر نمیخواهند آب
بعد تو فریاد یارب یارب است
نام تو وِرد زبان زینب است
ای <شکوهی> دم فروکش از کلام
آتش افکندی به جان خاص و عام
.
شاعر:هاشم شکوهی