یک تصویر
نشسته بودم پای تلویزیون. دستمال را بستم دور سرم.زُق زُق میکرد. توی جمعیت دنبال الهه میگشتم. به زور راضی شدم برود. یک هفته بود روی متن سخنرانیش کار کرده بود، راهکارهای تسهیل وام فرزند آوری. لیوان جوشانده را برداشتم.بوی عناب میداد.
سارا نشست روی پام. یک برگه گرفت جلوی صورتم:《بابا نقاشیم رو ببین》
تصویر یک زن را پشت سر رئیس جمهور دیدم:《خیلی خوشگله بابا》
رئیس جمهور بغض کرد.
دمنوش پرید توی گلوم.
علی چنگ زد به برگه نقاشی:《چرا بی اجازه مدادای منو برداشتی؟》
حضار صلوات فرستادند، رئیس جمهور بر خودش مسلط شود.
《جون مادرتون ساکت 》
نشد. دوباره صلوات ....
باز هم نشد....صلواتها روح مرحومه را مثل حضار غافلگیر کرد.
سارا زد زیر گریه:《برای مامان کشیده بودم》
کوسن را پرت کردم سمت علی:《خوبت شد؟ مگه تو درس و مشق نداری؟》
دست کشیدم روی سر سارا:《ببین توی تلوزیون مامان رو پیدا میکنی؟》
بلند شدم. کاسه شلغم را از روی بخاری برداشتم.
《اجازه بدید حرف نزنم. خیلی سخته حرف زدن. همینکه هست》
صدای رئیس جمهور بود. ایستادم مقابل تلویزیون.
رفت.
کاسه را گذاشتم زمین. نمیدانم بخار از شلغمها بلند میشد یا دود از کلهی من.
مگر میشد؟ همین جور الکی. همین که هست؟؟
مات ماندم به صفحه. سیاه شد.
《بابا چی شد؟!پس مامان کو؟》
《 برق رفت!؟!؟!》
به ساعت نگاه کردم. تا الان چهار ساعت مرخصی بدون حقوق هم رفت.
صدای گریه ریحانه بلند شد.وقت شیرش بود.
شیشهای که الهه آماده کرده بود را کردم توی دهانش. سرم تیر کشید. زیر لب غریدم:《به خدا الهه اگه برگردی بگی مردک رفت نشد متنت رو بخونی من میدونم با تو》
🖊شکوهی
#همایش_خانواده_پایدار
#همینکههست
#بهای_یک_تصویر_ارزش_وقت_ملت
https://eitaa.com/chand_jore_ba_man