امروز برای مراسمی رفتم خیابان احمدآباد مثل تمام سال جای پارک نبود😒 با خیاط تماس گرفتم برای دوخت چادر باز هم عقب انداخت که سرش شلوغ است و مشتری دارد😒 صف پمپ بنزین خلوت بود اما نه کارت سوخت همراهم بود و نه چراغ بنزین روشن😒 یک‌ چهارراه مانده به خانه صدای سرود خیبر خیبر یا صهیون... پیچیده بود توی فضا چند نوجوان با پرچم های ایران ایستاده بودند وسط خیابان ایستگاه صلواتی شان شربت می‌داد‌ البته لاین مخالف من 😒 خواستم بنویسم امروز هم زندگی جاری بود دیدم امروز بیشتر زندگی خواهرشوهر بود 😉 https://eitaa.com/chand_jore_ba_man