بسم الله الرحمن الرحیم
💞 #یکی_مثل_همه۳💞
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
💥 «قسمت چهارم»
🔰منزل شادی
شادی با این که اولین بچه گوهرخانم نیست اما مونس واقعی اوست. یک دختر دبیرستانیِ بیحاشیه که مثل همه بیحاشیهها و مظلومها مورد بیتوجهی برادران و خواهران و همکلاسیهایش قرار میگرفت. اما به طور خاصی راه خودش را میرفت. نمازش را میخواند. دخترچادری مدرسهشان بود. اهل کتاب و مطالعه بود. و بزرگترین تفریحش کتاب خواندن برای سلطنت و مملکت و گوهر در عصرها به همراه یک عصرانه و دورهمی زنانه بود.
یک روز که عصر کلاس داشت، آماده شد و از خانه زد بیرون. از کوچهشان که خارج شد، دید با کمال تعجب، در مسجد صفا باز است و دو تا آقا در حال پیاده کردن ریسههای رنگی از ماشین هستند. همین طور که داشت عبور میکرد، با این که هیچوقت سر و چشمش را به اطرافش نمیچرخاند، اما یک لحظه نگاهی به داخل مسجد انداخت. دید یک خانم جوانِ چادری ایستاده و با یک آبپاش، در حال آبپاشی در حیاط مسجد است. به راهش ادامه داد و رد شد و رفت.
دو سه ساعت دیگر که کلاسش تمام شده بود و در حال برگشتن از کلاس بود، دوباره باید از جلوی مسجد رد میشد. اینبار دید که یک مداحی ملایم و قشنگ درباره میلاد امام زمان از بلندگوی دستی (نه بلندگوی مسجد) در حال پخش است و آن دو آقایی که دیده بود، به همراه دو سه تا پسر نوجوان دیگر در حال نصب ریسهها از این طرف کوچه به آن طرف کوچه هستند.
شادی رفت آن دستِ کوچه تا به مسجد نزدیکتر شود. دوباره نگاه به مسجد انداخت. دید آن خانمِ جوان در حال جارو زدن مسجد است. دلش خواست برود داخل و با آن خانم سلام و حال و احوال کند. شاید هم مغناطیسِ اخلاصِ عاطفه او را به داخل مسجد کشاند. جلوتر رفت و سلام کرد.
عاطفه دید که یک دختر خانم چادری و مهجبین جلویش ایستاده و مودبانه سلام میکند. هنوز با او هم حرف نشده بود که فقط با دیدنش خستگی از جان عاطفه بیرون رفت.
-سلام از ماست خانم. حال شما؟
-ممنون. شما خوبین؟
-قربان شما. شما این محل زندگی میکنین؟
-آره. کوچه بغلی. وسط کوچه. درِ سومی که قرمزه ما هستیم.
-بهبه. پس یه جورایی با هم همسایهایم.
-چطور؟ مگه خونه شما کدومه؟
-ما کوچه بعد از شماییم. روبروی خونه همون دو تا خانمی که با هم زندگی میکنند.
-آهان. روبروی خونه مملکت خانم و سلطنت خانم!
-جالبه. ماشاءالله چه اسامی پرُاُبهتی!
هر دو با هم خندیدند. شادی گفت: «نکنه شما عاطفه خانم هستین؟»
عاطفه تعجب کرد و گفت: «آره. اسم منو از کجا میدونین؟»
شادی که نمیتوانست جلوی خندهاش بگیرد جواب داد: «از یه خانم پُراُبهت شنیدم.»
دوباره با هم خندیدند. دخترند دیگر. به ذرهای محبت و همکلامی با هم، قربان صدقه هم میشوند و ریزریز میخندند و خوش میگذرانند.
شادی گفت: «اگه در مسجد بسته باشه، اشکال داره؟ آقایون اینجا کار دارند؟»
عاطفه خانم گفت: «چطور مگه؟ نه ... اشکال نداره.»
شادی گفت: «میخوام چادرمون در بیاریم و راحتتر جارو کنیم. اینجوری راحتتریم.»
عاطفه خیلی از این حرف شادی خوشش آمد. فهمید که نخیر! مثل این که در آن محله، ادم حسابی هم پیدا میشود. رفت دمِ در مسجد و به آقافرشاد گفت: «من درو میبندم که با دوستم راحتتر اینجا رو جارو کنیم. اگه خواستید بیایید داخل، در بزنین.» این را گفت و آمد داخل و در را بست.
#یکی_مثل_همه۳
ادامه👇
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil