🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
#به_بلندای_آن_ردا
✨قسمت دهم
_همین... نه بیشتر، اندوهی که نفهمیدش چیست و از کجا! ترک جوار پیامبر...
رجاء جام شربتش را بر می دارد و نه انگار که پیش از این تمامش را نوشیده وفضل اما هوشیارتر، جام را پر می کند:
_به همین آسودگی؟
رجاء قطرات جا مانده بر شارب بلندش را به دو انگشت می گیرد و با شال آویخته بر گردنش پاک می کند:
_همراهی، بعد از ماه ها آمد و شد نامه و دعوت و بعد حضور کاروانی از خاصان و خادمان، چندان سهل نمی نماید پسر سهل!
فضل لبخندی می زند:
_به خدایت قسم من برابر آسودگی، شمشیر و خون می نشانم عموجان! نه تلاش و مداومتی که نهایتش حصول خواست ماست...
فضل هر چقدر هم نبوغ و سیاست در آستین داشته باشد، باز زیرکی ابوالحسن را نخواهد فهمید... که به اجبارش رنگ انتخاب زده وهمه را بازی اختیار داده... وگرنه می داند که نیامدنش می شد حکایت پدرم و پدرش... اگرچه هارون بلند اندیشی مرا نداشت وخودش را اسیر به بند کشیدن موسی بن جعفر کرد وتاریخ را تا همیشه علیه خودش شوراند، اما هر خِرَدِ خُردی هم می داند که یکسر جهل است اگر شبی را بی بیم این خاندان صبح کنی... احمق است آن که می پندارد که از شمشیر باید ترسید... حکومتِ شمشیر را می توان برابر سپر گرفت و شمشیر بُران تر آورد، اما... حکم قلب را هیچ سپاهی یارای برابری نیست...
رجاء همچنان مشغول گزارش وقایع و سفر است:
_آخرین روزهای اقامت مان در مدینه، که تسلیم در رفتار ابوالحسن دیدار آمده بود، و نوشتم تان که عازمیم، خط حضرت خلیفه رسید برای مسیر عزیمت... و ما هم، چنان کردیم که امرتان؛ از مدینه راه بصره گرفتیم و اهواز و یزد و نیشابور...
فضل کلاه بلند و از الماس سنگینش را دست غلامی می دهد و دست می برد میان موهای بلند بر شانه ریخته اش:
_بگو که اگر غیر از این می کردید، چه آشوبی...
رجاء به شوق آمده، کمی جلوتر می نشیند بر تخت و جام کناری و:
_قسم به جان خلیفه که عالمی به فدایش، هر ساعت دعاگو بودم از این دور اندیشی و هر ساعت یقینم بیش که جز حضرت شما را خلافت نشاید که درایت و...
#السلام_علیک_یاعلی_بن_موسی
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج