آن مسئول قبول نمی کرد اما برادرم محمد هم ول کن نبود و نمی دانم چه اتفاقی در او رخ داده بود که اصرار داشت با این شهید گمنام خلوت کند. آن قدر اصرار و التماس کرد تا آن مسئول اجازه داد فقط پنج دقیقه داخل بار وانت با آن شهید باشد. بعد از پنج دقیقه دیدم محمد آمد، آن مسئول را در آغوش گرفت، از او تشکر کرد و در حالی که چشم هایش قرمز شده بود گفت « من حرفم را به این شهید زدم و قول گرفتم ...» .
٢ سال سنگ مزار نداشت
آن شب من و آن مسئول مراسم شهید گمنام وقتی این حالت محمد را دیدیم خیلی جدی نگرفتیم و از کنار آن ساده گذشتیم اما ارادت او به حضرت زهرا(س) و این که برادرم محمد تا دو سال سنگ مزار نداشت و ماجرای آن شب و خلوتش با پیکر آن شهید گمنام، اعلام رسمی خبر شهادتش که مصادف با فاطمیه شد و ...، حداقل برای من نشانه هایی از نتیجه ارادت او به حضرت فاطمه زهرا(س) است.
آقارضا درباره مزار برادرش می گوید: دو سال بود هر وقت به گلزار شهدا می رفتیم می دیدیم خانواده شهدا جایی دارند که می نشینند و با شهیدشان درد دل می کنند اما پدر و مادر من این امکان را نداشتند و به نوعی دلمان می شکست. به هر حال دو سال گذشته بود و نه از پیکر محمد خبری بود و نه سنگ مزاری داشت. با پیگیری های زیادی که از طریق دوستان و به ویژه آقای غایبی از دوستان خانوادگی مان که در سوریه با ایشان آشنا شده بودیم، سرانجام بنیاد شهید موافقت کرد که یک سنگ مزار نمادین برای آقامحمد در گلزار شهدای بهشت رضا(ع) درست شود. حالا یک سال است هر وقت می رویم بهشت رضا(ع)، جایی هست که با محمد درد دل کنیم ...
خیلی دوست داشتنی بود
جعفرآقا دیگر برادر کوچک تر شهیدمحمد وطنی است. می گوید: محمدآقا خیلی دوست داشتنی بود، خاص بود، الان هم از هم محله ای ها و اقوام بپرسید همه این موضوع را تایید می کنند. او واقعا خیلی دوست داشتنی بود. کارهایش هم عجیب بود. هیچ وقت فراموش نمی کنم هر وقت او را می دیدم نه تنها جلوی پای من، بلکه جلوی پای فرزند چهار ساله ام هم بلند می شد تا حدی که من همیشه شرمنده او می شدم. آخرین باری که برای بدرقه اش با مادرم به ترمینال رفتیم، تقریبا دو ساعت آن جا بودیم تا اتوبوس شان حرکت کند. آن جا نمی دانم چرا فقط می خواستم او را نگاه کنم، ضمن این که در چهار نوبت قبل، من هیچ وقت برای بدرقه اش نرفته بودم اما این بار ماجرا تفاوت داشت. انگار قدرتی به ما می گفت محمد را تا می توانید تماشا کنید او دیگر بر نمی گردد...
مادرانه ها
مادر آقامحمد شبیه همه مادرهای ایرانی مهربان و دوست داشتنی است. با وجود این که غیر از محمد،هشت فرزند دیگر دارد، اما امروز که می خواهد از محمد صحبت کند، بغض اجازه اش نمی دهد. می گوید: هر وقت دلم خیلی برایش تنگ می شود، به عکس هایش نگاه می کنم، لباس هایش را بو می کنم و با او حرف می زنم. به خواب هایم خیلی می آید. انگار همین جاست، پیش ما ...
از مادر می خواهم از آخرین وداعش با محمد بگوید: عصر بود، محمد خانه ما بود. گفت مادرجان من بروم تا بیرون کاری دارم. دو ساعت بعد آقارضا آمد که کاپشن محمد را برایش ببرد. گفتم محمد کجاست؟ گفت محمد رفته است ترمینال،
می خواهد برود تهران و بعد هم سوریه. گفتم که دو ساعت قبل این جا بود به من چیزی نگفت. حالا من را هم ببر ترمینال. گفت شما بیایید ترمینال، محمد ناراحت می شود و رفت. بعد از آن پسر دیگرم جعفرآقا به خانه ما آمد. گفتم محمد رفته ترمینال، من را ببر ترمینال تا او را ببینم. با پسرم رفتیم ترمینال. من چهار نوبت قبل هیچ وقت برای بدرقه اش نرفته بودم. آن جا دیدمش. به محمد گفتم: محمدجان چهار بار رفتی، دیگر نمی خواهد بروی. گفت: مادرجان مردم مظلوم آن جا، به کمک ما نیاز دارند، من نمی توانم این جا راحت بنشینم، بگذار من بروم که آن دنیا حداقل پیش خودم شرمنده نباشم که می توانستم بروم و نرفتم... آن دیدار آخر من بود، او با همیشه خیلی فرق کرده بود، تا جایی که شد تماشایش کردم... ولی او رفت و هنوز هم برنگشته است...
خواهرانه ها
بتول خانم خواهر بزرگ تر محمد است. با ذوق و شوق و البته با بغض های دلتنگی خواهرانه صحبت می کند. می گوید: در آخرین مرخصی اش همین جا خانه مادرم، من و سه خواهرم نشسته بودیم. مادر به محمد گفت: محمد تو چهار بار رفتی و تکلیفت را انجام دادی دیگر نرو. محمد فقط یک جمله گفت: مادرجان اگر شما آن دنیا برای حضرت زینب پاسخی داری، باشد من نمی روم. مادرم دیگر سکوت کرد...
او کلی حرف از برادر دارد؛ از آخرین تماسش، از زمان هایی که با او پدر را به فیزیوتراپی می بردند و ... اما مجال اندک است و دل گفته ها بسیار.