خاطرم می آید که محمدرضا بعد ازعملیات والفجر هشت شدیدا مجروح شده بود وپایش درگچ بود دوستانش برای عیادتش، زیاد به خانه ما رفت و آمد داشتند. ازطرفی خواهرش هم زایمان کرده ومن خیلی کارومشغله داشتم. هم مریض داری می کردم وهم به کارهای دخترم می رسیدم. یک روز وقتی ازخانه دخترم برگشتم دیدم که محمدرضاعصاها رازیربغلش گذاشته وباهمان تن دردمند ایستاده وظرفها رامی شست؛ محمدرضاتحمل نداشت که مشغله زیاد ورنج مراببیند.
از همان کودکی رقیقالقلب و مهربان بود. اگر اختلافی با برادر یا خواهرانش پیش میآمد، دوست داشت زود آشتی کند. اگر خواهرانش با هم دعوا میکردند، غصهدار و ناراحت میشد و میخواست آنها را زود با هم آشتی دهد. خواهرانش که از این حالات او خوششان میآمد، گاهی با هم دعواي ساختگي میکردند تا او با چهرهاي نگران و با زباني تمنّامند برای آشتی دادن بیاید.
او همیشه سعی میکرد آزارش به کسی نرسد و اگر حرفی میزد و احتمال میداد طرف مقابلش ناراحت شده، زود عذرخواهی میکرد. اگرکدورتی پیش میآمد، زود تصمیم به آشتی میگرفت؛ هرچند فرد مقابل از او کوچکتر بود.
دوران نوجوانی هنگامی که به مشهد مقدس مشرف می شدیم من دوست داشتم بابرادرم به حرم بروم وکمترپدرراهمراهی می کردم. باهم می رفتیم ومکانهای مختلف حرم رامی دیدیم می گفتیم می خواهیم جاهای حرم راکشف کنیم! برایمان نوعی تفریح وسرگرمی بود بعد کمی زیارت می کردیم وبرای نماز جا می گرفتیم. موقع اذان که می شده من می گفتم باید بروم دستشویی، محمدرضای(حدوددوازده ساله) که می دید ازفیض نمازجماعت محروم شده خیلی عصبانی می شد دست مرامی کشید و بداخلاقی می کرد. بعدها وقتی بزرگ شده بودیم ومن اصلا موضوع رافراموش کرده بودم. این خاطره رابازگو ومرتب ازمن معذرت خواهی می کرد. حتی دریکی ازنامه ها دوباره این مطلب رابازگو وازمن حلالیت طلبید!.
@dokhtaranZpesaranA