『 دختࢪاݩ زینبـے 』
بدجوری زخمی شده بود رفتم بالای سرش نفس نفس می زد بهش گفتم زنده ای ؟ گفت: هنوز نه! خشکم زد تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره اون زنده بودن رو تو شهادت میدید