گوشه ی زندون، دلخون/ تو اوج غربت و غم،تنها داره نماز می‌خونه مولا رمق نداره دیگه حالا این بدن بی‌جونش/ کبود و زخمی از زنجیره تو این شب سیاه و تیره مسمومه و داره می‌میره روی لباس کهنه‌اش/ بعیده جای سالم باشه چیزی نمونده قدش تاشه خرابه‌ها جلو چشماشه آخ که صداش می‌لرزه/ نگاه گریه دارش مضطر خیره شده به پهنای در به زیر لب میگه وای مادر می‌سوزه و لب تشنه است/ داره یه گوشه میره از حال دلش داره میره پا گودال کنار اون غریب پامال اونجایی که افتاده / رو خاکا تکه های پیکر رو نیزه رفته بالا یک سر مقابل چشای خواهر