✨بانوای: حاج سید مهدی میرداماد •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• سَلامٌ عَلى قَلبِ زَینَبَ الصَّبور وَ لِسانَها الشَّكور   جمع صفات پنج تن یکجاست زینب   تنها اسمی که یه ذره میتونه آرومت کنه همینِ، گرچه امشب، شب طوفان و هیجان و ناله و ضجه است. اما یه ذره باید آروم شی بعد دوباره گُر بگیری، دوباره فریاد بزنی. حالمون امشب حال عمه ی ساداته. امشب بی بی زینب هم گُر می گرفت،داد میزد،ابا عبدالله آرومش می کرد،دو ساعت آروم بود دوباره گریه می کرد...*   جمع صفات پنج تن یکجاست زینب اثبات ذات مادرش زهراست زینب  نور حقیقت در شب ظلمت فقط اوست "اِنا هَدیناهُ السَبیلِ" ماست زینب  اورا صداکردم" وَ ما ادراک" گفتند از بس مقام و رتبه اش بالاست زینب  کیه این خانم؟  زنجیره ی وصل امامت بر امامت در امتدادِ روز عاشوراست زینب دارد گره وا میکند از کار عالم وقت نماز شب اگر تنهاست زینب   اصلاً امشب شبِ ساکت بودن نیست، فردا شب مثل این ساعت همه چی تمومِ. سادات ببخشن، فردا شب مثل امشب،ابی عبدالله لباسشم بُردن، عمامه شو بُردن، کفشاشو بردن، چی بگم دیگه؟ انگشترشو بردن....*   وقتی حسین انا الیه راجعون گفت مرگ خودش را از خدا مى خواست زینب   از کنار خیمه رد شد دید داداشش داره نجوا می کنه. " یَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِیلٍ"  دید صدا، صدای همیشگی نیست. لحن، لحن همیشگی نیست. این ناله ها ناله های همیشگی نیست. فهمید شب آخره. دید داداشش زیر لب داره از مرگ حرف می زنه. رفت تنهایی تو خیمه. مقتل میگه نشست هی زد تو صورت خودش. هنوز هیچ خبری نشده، عاشورا نیومده، آنقدر خودشو زد بیهوش شد. الله اکبر. چندین بار ابا عبدالله اومد خواهر رو به هوش آورد. صدا زد: خواهر دیگه از فردا قافله سالار تویی...*   محکم گره زد معجر خود را از امشب یعنی علمدار حرم فرداست زینب   من میخوام آروم امشب برات روضه بخونم اما شبِ عاشورا، شبِ آرامش نیست،شبِ اشکِ. سعی کنید امشب اشک داشته باشید. ضجه و ناله همش سر جاش، اما امشب چشم پر اشک بخواهید... امشب شب قدره، شب احیاست. امشب رو ابی عبدالله وقت گرفت بیشتر گریه کنه. امشبُ ابی عبدالله تا صبح تو خیمه ها سجده کرد و دعا کرد.*   عاشقا چشم به هم زدیم شب دهم بازم رسید مضطرب فردائیم و غصه به دل شرر کشید سهم همه اشک و غمِ، سهم همه تاب و تبِ هر نوکری خون به دل و هر عاشقی جون به لبِ  چرا؟...  این آخرین شبیِ که حسین کنار زینبِ  امشب چشا بارونی و تموم دلها مُضطَرِّ مصیبتا منتظرِ این خواهر و برادرِ  عمه سادات امشبُ سایه روی سر داره نمی تونه که از حسین دمی نگاشو برداره   صدا زد: داداش! جایی نرو بشین تو خیمه تا من تا صبح تورو نگاه کنم. "وای یاد مدینه افتادم" یه روزی امیرالمومنین صدا زد پیغمبر رو، یا رسول الله! زهرا نگرانه. پیغمبر وارد خانه شد. دخترم نبینم نگرانی، بی بی فرمود: یا رسول الله !یه صحنه ای دیدم از صبح حالم منقلبِ. پیامبر فرمود: چه صحنه ای فاطمه جان؟ بی بی فرمود: بیا بابا خودت از روزنه ی در نگاه کن. پیغمبر نگاه کرد دید حسین یه طرف، زینب یه طرف، هر دو کوچکند، خواهر و برادر دو زانو روبروی هم نشستن فقط تو چشمای هم خیره خیره نگاه می کنند. هیچ کاری نمی کنند. فقط نگاه می کنند. پیغمبر فرمود: دخترم! خُب خواهر و برادرن به هم علاقه دارن این صحنه تو رو چرا اذیت می کنه؟ صدا زد: بابا! این کار هر روز این خواهر و برادرِ. ساعتها می شینن به هم خیره خیره نگاه می کنند. کافیِ حسینم از در بِره بیرون، پشت در منتظرش می مونه زینب. بابا غصه ام مال الان نیست. برا اون روزی نگرانم كه حسینم رو میخوان ازش جدا کنن.حسین...."نگه ندار این صدارو تو سینه ات،صدای سالم نبری خونه امشب.." *   امشب باید شب تا سحر بشینه و دعا کنه توی قنوت عاشقی همش خدا خدا کنه فردا باید که مقتل رو از روی تل نگاه کنه  چی می بینه؟  چجوری من از اونا که با نیزه اومدن بگم؟ چجوری من از قتلگاه از دست و پا زدن بگم؟  او می دوید و "چیزی نمونده چند ساعت دیگه... "من می دویدم،او می نشستُ.... سخته برای روضه خون که روضه رو شروع کنه چه محشری به پا میشه این صبح اگه طلوع کنه  چه خبر میشه فردا؟*  سهم همه اهل حرم میشه فغان و اشک و آه یه مادری با قد خم میرسه بین قتلگاه  فردا چی می بینه؟  می بینه نور عینشُ به روی خاکا بی پناه  می بینه با سنگ می زنن به سر شاه بی کفن می بینه خنجر رو روی حنجر شاه بی کفن  او می بریدُ... حسین... ای تشنه لب... حسین،حسین،حسین...عشقِ زینب،حسین.... ای بی کفن،حسین،... عریان بدن، حسین،...ببرمت روضه ی وداع، امشب حرف از گودال نزنم....*  •┈┈••✾❀🕊✿🕊❀✾••┈┈• 🇮🇷